اين بار چبود كمرا بايد گشادن ؟ گفت از بهر آن كه اگر من بجنبم همه اندام خويش بر هم درم . چون اين زن بديد كمر شمسون را طاقت نيست كس بامير عمرويه فرستاد كمن شمسون را ببستم . پس امير عمرويه چهار هزار مرد بيرون كرد كمر او را بنزديك من آريد . و زو همىترسيد .
گفت چون او را همىآريد به راه اندر دست و پاى او ببريد ، و چشمهاى او بر كنيد .
پس آن مردمان بيامدند و دستها و پايهاى او ببريدند و چشمهاى او بركندند و او را همىبردند تا به شهر عمرويه . پس خلق بنظاره بيرون آمدند و شادى همىكردند . « 1 » و شمسون را پيش ملك بردند بىدست و بىپاى و بىچشم ، و خلق بنظاره بر بام كوشك رفتند و مردمان مىآمدند و برو خصمى همىكردند . « 2 » پس بران بنهادند كه مر او را بر بام كوشك برند و به دريا فكنند . پس مر او را به دريا انداختند . جبريل آمد « 3 » و مر او را بپر بگرفت و ايزد تعالى شمسون را بر پر جبريل بداشت و اندامهاى او « 4 » درست گردانيد ، و بر پر جبريل خداى را عزّ و جلّ سجده كرد . پس جبريل گفت يا شمسون خداى عزّ و جلّ اندامهاى تو درست گردانيد و ترا بر دشمن ظفر داد و ترا چندانى قوّت داد كه مرا داده بود آن روز كه شارستان لوط را هلاك كردم .
برخيز و اين عمودهاى اين كوشك بگير و بجنبان و آن را نگوسار كن .
هامش
( 1 ) - كردند كه ما از شمسون برستيم . ( صو . نا )
( 2 ) - و خصومتى همىكردند . يكى مىگفت پدر مرا كشته است ، و يكى گفت پسر مرا ، و يكى مىگفت برادر مرا ، و يكى مىگفت شوهر مرا . و همچنين هر كسى دعوايى مىكردند . ( ب . نا )
( 3 ) - انداختند . ايزد تعالى جبريل را گفت برو آن بندهء مرا اندر ياب . جبريل اندر ساعت بيامد . ( صو . نا . ب )
( 4 ) - بداشت و دست و پاى و زفانش و چشمش همه بقدرت خويش باز داد و او را . ( نا . صو . ب )