كيستى ؟ گفت مرا نام عبد اللَّه است و من پسر عبد المطّلب بن عبد مناف ام . اين زن گفت او را ، من از يمن آمدم با خروارى دينار تا ترا دهم بايد كه مرا بزنى كنى . عبد اللَّه گفت سپاس دارم . زن گفت هم اكنون خواهم . عبد اللَّه گفت هم اكنون « 1 » نه بدين كار آمدم ، يك ساعت باش تا به خانه روم و بدين كار باز آيم .
و عبد اللَّه بن عبد المطّلب به خانه شد و شهوت بر وى بجنبيد « 2 » و با ايمنه گرد آمد ، و پيامبر به شكم مادر اندر آمد ، و عبد اللَّه را ازان كار شتاب داشت .
چون با نزديك خواهر ورقه رسيد آن علامت از پيشانى وى رفته بود . خواهر ورقه گفت چيزى از تو بپرسم راست بگوى ، از نزديك من برفتى هيچ با زن گرد آمدى . گفت آمدم . زن گفت آنچه من خواستم اكنون رفت و مرا به تو هيچ حاجت نيست و نه به هيچ مرد بجهان اندر . و عبد اللَّه بدر بيامد ازو بازگشت ، و اين زن از حال مادر پيامبر بر رسيد و از بودن او ، بيمن باز شد « 3 » و مردمان يمن را ازين حديث بياگاهانيد تا مادر او را بمكّه نگاه همىداشتند . و اين خبر بمكّه فراخ شد « 4 » كبدين سال اندر
هامش
( 1 ) - گفت من از يمن آمدهام و خروارى طلا آوردهام و به تو مىدهم بايد كه مرا زن كنى . عبد اللَّه گفت من اين زمان . ( ب )
( 2 ) - عبد اللَّه گفت من اكنون نه بدين كار آمدم تو بباش يك زمان تا من به خانه روم و به اين كار باز آيم . و عبد اللَّه برفت و به خانه شد و به آن ساعت اندر شهوت با وى بجنبيد . ( صو )
( 3 ) - و اين زن از حال مادر پيغامبر صلّى اللَّه عليه و سلم مىپرسيد . و اين حديث آمدن او به شكم مادر با مكيان بگفت و خود بيمن باز رفت . ( ب )
( 4 ) - اكنون مرا به تو هيچ حاجت نيست و پدر پيغامبر از وى بازگشت . و اين حديث پيغامبر صلّى اللَّه عليه فرا مكيان بگفت و آمدن وى به شكم مادر ، و بيمن باز شد و مردمان را ازين آگاه كرد و به مكه اندر اين حديث فراخ شد . ( صو ) - [ عبارت متن بدين روشنى نيست ]