و زان حوا آنجاست و نيز شمارگاه آنجا « 1 » باشد .
و اما سبب حكم كردن ايشان اندر حديث كشت و گوسفندان آن بود كه هر آن وقت كه داود عليه السلام حكمى همىبكردى سليمان « 2 » عليه السلام همان حكم بكردى نيكوتر ازان . پس يك روز دو خصم پيش داود عليه السلام [ آمدند ] و يكى بر ديگرى دعوى كردند . آن يكى گفت مرا پاره زمين است كشته ، و كشت وى رسيده ، و اين مرد گوسفندان خويش به آن كشت اندر كرد تا آن كشت مرا بخوردند ، داود عليه السلام به آن كار اندر حكم كرد ، گفت اين زمين را بدست خداوند گوسفندان بايد داد تا از تخم خويش بكارد و بپرورد و به همان جايگاه باز شود كه بود ، پس آن گه آن كشت به خداوند باز دهد . پس چون داود عليه السلام اين حكم بكرد اين حكم را بر سليمان [ عرضه ] كردند . گفت اين حكم كه پيغامبر خداى كردست سخت نيكو است و لكن من اين را لونى ديگر « 3 » حكم كنم چنانچه هر دو خصم را نيك آيد . و اين حكم كه وى كردست روزگار خداوند گوسفندان يك سال برود و او هيچ چيز نيابد و گوسفندان وى ضايع مانند و لكن اين خداوند كشت را آن زمين به خداوند گوسفند بايد سپردن تا آن را بشورد و از تخم خويش بكارد و بدرود و غله بردارد و هميخورد ، و باز ديگر بار زمين بكارد و بپرورد تا غله بجايگاه برسد آن گه به خداوند زمين باز سپارد تا وى به حق خويش باز رسد . و اين خداوند گوسفند را گوسفندان خويش به اين خداوند زمين بايد سپردن تا از پشم و موى و مهان ايشان منفعت يابد تا به آن مقدار كان غله زمين وى بشده بود به آن باز رسد ، آن گاه گوسفندان به خداوند باز دهد تا اين يكى منفعت زمين بردارد و آن ديگر منفعت گوسفند بردارد ، و هر دو را نيك باشد ، و روزگار هيچ كس ازيشان نبرد . و پس خداى عز و جل مر سليمان را به اين حكم كردن پسنديد چنانچه گفت عز و جل :
وَ داوُدَ وَ سُلَيْمانَ إِذْ يَحْكُمانِ فِي الْحَرْثِ إِذْ نَفَشَتْ فِيهِ غَنَمُ الْقَوْمِ وَ كُنَّا لِحُكْمِهِمْ شاهِدِينَ .
پس گفت :
فَفَهَّمْناها سُلَيْمانَ .
« 4 » پس چون حديث اين حكم سپرى شد داود عليه السلام خواست كه وى را خليفت خويش كند و ملكت زمين بوى سپارد . پس داود را عليه السلام سيزده پسر بود و گروهى گويند دوازده پسر بود ، همه گرد آمدند و گفتند يا پدر ما نيز هم كودكان « 5 » توايم و تو بزندگانى خويش وى را خليفت كردى و اكنون از پس مرگ نيز خليفت
هامش
( 1 ) - و نيز زمين قيامت است . ( ب )
( 2 ) - بكردى آن حكم بر سليمان عرض كردندى .
سليمان ، ( ب )
( 3 ) - و ليكن مرا انديشه است كه اين را بنوعى ديگر . ( ب )
( 4 ) - الانبياء 79 - 78
( 5 ) - پسران . ( ب )