گفت :
قُلْنا يا نارُ كُونِي بَرْداً وَ سَلاماً عَلى إِبْراهِيمَ .
« 1 » چنين گفتهاند كه اگر نگفتى و سلاما [ چنان سرد شدى كه ] هرگز نيز از اتش بيش بيرون نيامدى « 2 » پس آن آتش همان ساعت سرد گشت ، و بميان آتش اندر مرغزارى پديد آمد ، و چشمهء آب از زمين برآمد ، و ابراهيم عليه السلام به آن مرغزار فرو آمد بر سر آن چشمهء آب ، و جبريل عليه السلام آنجا بنشست و با وى مؤانست كرد .
و چنين گويند كه خداى را عز و جل فرشتهايست آن را ملك الانس گويند آن فرشته بود كه با ابراهيم عليه السلام آنجا بنشست و با وى مؤانست كرد ، و همان فرشته بود كه با يوسف عليه السلام مؤانست كرد بدان وقت كه او را بچاه انداختند ، « 3 » و همان فرشته بود كه باسمعيل عليه السلام مؤانست كرد بدان وقت كه هاجر مادر اسمعيل بطلب آب شد ، تا آنكه با نزديك وى آمد .
پس هفت شبانروز ازان آتش افروغ همىداد و هيچ كمتر نشد . نمرود « 4 » بفرمود تا بر بام كوشك جايى بلندى بكردند و بيامد و بر انجا رفت و نگاه كرد تا فروغ آتش چند ماندست . آن فروغ آتش كم شده بود . نيك نگاه كرد مرغزارى ديد سبز و چشمهء آب ديد ، و دو تن را ديد آنجا نشسته به آن مرغزار اندر لب آب . پس نمرود لعنه اللَّه گفت كه ابراهيم يك تن بود كه ما به آتش افكنديم وى را اكنون بميان آتش اندر مرغزارى همىبينم و چشمه آب ، دو تن آنجا نشسته همىبينم . پس نمرود بشكوهيد از ابراهيم عليه السلام سخت ، و ابراهيم را عليه السلام آواز داد . ابراهيم عليه السلام گفت چه خواهى يا دشمن خداى . نمرود گفت يا ابراهيم يكى بيرون آى تا ترا بينم .
ابراهيم عليه السلام از ميان آتش برخاست و بيرون آمد . نمرود گفت يا ابراهيم بزرگوارى خداوندى دارى كه ترا او چنين برهانيد « 5 » و اگر نه از بهر آن ملكت استى و ملامت مردمان من بخداى تو بگرويدمى .
پس خلق از نمرود [ روى ] بگردانيدند و روى سوى ابراهيم عليه السلام نهادند و نمرود لعنه اللَّه از شرم و تشويش بيرون نمىتوانست آمد . پس حيلت آن ساخت كه به آسمان رود و با خداى حرب كند و آن چهار كركس و آن صندوق بساخت و يك شبانروز هميرفت .
و گروهى گويند سه شبانروز و باز به زمين آمده و هيچ گزندى بوى نرسيد ، و بسيار حيلتها ساخت وز همه عاجز آمد . پس ابراهيم را عليه السلام بخواند و گفت بدانكه با اينچنين خداى كه تو دارى وى ترا كه اينجا باشى يا جايى ديگر يا هر كجا باشى ترا نيكو
هامش
( 1 ) - الانبياء 69
( 2 ) - چنان سرد شدى كه موجب هلاكت بودى . ( م )
( 3 ) - در متن :
انداختن .
( 4 ) - آب رفت تا آن وقت كه بنزديك او باز آمد . پس هشت شبانروز برآمد و آن فروغ آتش كمتر شده بود آن گاه نمرود . ( ب )
( 5 ) - كه چنين آتش را از تو دور داشت و ترا برهانيد . ( ب )