تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ترجمه تفسیر طبری فراهم آمده در زمان سلطنت منصوربن نوح سامانی — صفحة 1043

مساهمون:

ص١٠٤٣
پس پدرش بوى اندر نگاه كرد ، دانست كه وى را از ابراهيم عليه السلام هيچ چيز نبايد گفت . [ گفت ] تدبير كار ما آنست « 1 » كه من ابراهيم را به بت خانه برم تا به بيند كه اين مردمان « 2 » اين بت را چگونه همىپرستند و به بيند آن تواضع ايشان ، تا مگر دلش نرم گردد بر پرستيدن اين بتان . پس پدر ابراهيم برفت و از نمرود لعنه اللَّه دستورى خواست و ابراهيم را عليه السلام به بتخانهء نمرود برد . پس ابراهيم عليه السلام آنجا رفت و هيچ ازان بتان نينديشيد ، و گفت خداوند خويش را همىطلب كنم . آن مردمان گفتند اين ديوانه است و هر چند مردمان وى را گفتند اين بتان را سجده كن . ابراهيم عليه السلام گفت من چيزى را كه فرزند آدم بدست خويش تراشد آن را سجده نتوانم كردن . پس ابراهيم عليه السلام به آن بتخانه اندر همىرفته بود تا ايشان را روز عيد آمد ، و آن عيدى بود ايشان را كه چون عيد بيامدى همه را بيرون بايستى رفتن ، خرد و بزرگ . پس آن عيد فراز آمد ، و آن در بتخانه را به بستند ، و جمله برفتند و ابراهيم عليه السلام را نيز با خود ببردند . چون ابراهيم لختى برفت گفت من بستاره اندر نگاه كردم من بيمارم و نمىتوانم ايستاد . « 3 » و بكتاب مبتدا « 4 » اندر است كه ابراهيم عليه السلام هرگز هيچ دروغ نگفته بود مگر سه جاى و آن هر سه دروغ بمعنى راست بود . يكى اين بود كه گفت من بيمارم چنان كه خداى عز و جل گفت :
فَنَظَرَ نَظْرَةً فِي النُّجُومِ فَقالَ إِنِّي سَقِيمٌ .
« 5 » و ديگر آن بد كه در آن وقت كه آن ملك مصر ساره را از ابرهيم استاده بود « 6 » و ابراهيم را گفت اين زن ترا كه باشد ، گفت خواهر من است . پس اين سخن نيز راست بود از بهر آنك خداى عز و جل گفت :
إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ فَأَصْلِحُوا بَيْنَ أَخَوَيْكُمْ .
« 7 » پس چون ايشان بعيد « 8 » بيرون شدند ابراهيم عليه السلام [ باز گشت و ] بيامد و در آن بتخانه بگشاد و به آن بتخانه اندر رفت و نگاه كرد تبرى يافت . آن تبر برداشت و برفت و هر يكى را از آن يك دست و پاى بشكست . و ايشان را رسمى بودى كه طعامها آوردندى و پيش آن بتان بنهادندى و ديوان بيامدندى و آن طعام بخوردندى ، پس ايشان چنان دانستندى كه آن بتان همىخورند . پس ابراهيم عليه السلام آن تبر برداشت و پيش هر بتى ميرفت و همىگفت چرا طعام همىنخوريد ، و ايشان را همىافكند
هامش
( 1 ) - هيچ چيز نبايست گفتن ، گفت تدبير من آنست . ( ب ) ( 2 ) - خادمان . ( ب ) ( 3 ) - و نمىتوانم آمدن و باز ايستاد . ( ب ) ( 4 ) - و در كتاب مبتدى . ( ب ) ( 5 ) - الصافات 89 - 88 ( 6 ) - از بهر ابراهيم مىطلبيد . ( ب ) ( 7 ) - الحجرات ، 10 ( 8 ) - سوم آن بود كه چون ايشان به آن عيدگاه . ( ب )
ترجمه تفسیر طبری فراهم آمده در زمان سلطنت منصوربن نوح سامانی — صفحة 1043 | محمد بن جرير الطبري / حبيب يغمائى