تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ترجمه تفسیر طبری فراهم آمده در زمان سلطنت منصوربن نوح سامانی — صفحة 1045

مساهمون:

ص١٠٤٥
اندر همى نهادند تا همه ستوران از هيزم كشيدن عاجز شدند ، و بفرمود تا آتش اندر زدند تا آتش افروغ « 1 » گرفت چنان سخت عظيم ، و خداى عز و جل آن آتش را دوزخ خواند از عظيمى و بزرگى آن ، نه بينى كه گفت :
فَأَلْقُوهُ فِي الْجَحِيمِ .
« 2 » گفت ابراهيم را اندر دوزخ افكنيد . پس خواستند كه ابراهيم عليه السلام به آتش اندر « 3 » اندازند ، نتوانستند انداختن از بهر آنك هيچ يك تيروار زمين و بيشتر از آن و جايى بود كه به دو تيروار و بيشتر بحوالى آن « 4 » آتش نمىتوانستند گشتن . پس ابراهيم را عليه السلام به بندهاى آهنين استوار كرده بودند ، اندر ماندند و ندانستند كه چه كنند . « 5 » ابليس لعنة اللَّه بيامد بر صورت مردى پير ، و نمرود را گفت بدانكه من مردىام پير و حكيم و از ولايت توام و از هوا خواهان توم و شنيدم كه تو اين جادو را به آتش خواهى انداختن و هيچ كس بدان حوالى آتش نميتواند گذشت و من آمدم تا ترا حيلتى آموزم تا ابراهيم را بميان آتش توانى انداختن . نمرود گفت چه حيلتست او را . ابليس لعنة اللَّه منجنيق كردن بياموخت ايشان را تا يكى منجنيق ساختند و پيش از نمرود كس ندانست كه منجنيق چيست و چگونه باشد . « 6 » پس آن منجنيق را تمام بكردند و ابراهيم را عليه السلام به آن منجنيق اندر بنشاختند . فريشتگان « 7 » آسمان همه بزارى افتادند و گفتند بندهء را چون ابراهيم به آتش همى اندازند . ايزد عز و جل جبريل را گفت عليه السلام برو و اگر آن بنده من از تو « 8 » فرياد خواهد وى را فريادرس . پس ابراهيم را عليه السلام بينداختند . « 9 » جبريل عليه السلام بيامد و وى را به هوا اندر يافت گفت يا ابراهيم منم جبريل هيچ حاجت هست ترا به من تا ترا فرياد رسم . ابراهيم عليه السلام گفت ، اما اليك فلا . گفت به تو هيچ حاجت نيست مرا ، و حاجت من كه هست به خداوند منست جل جلاله كه من و اين آتش هر دو خدا راايم ، و گفت ، حسبى اللَّه و نعم الوكيل . گفت ، بسند است « 10 » مرا خداى من ، و نيك نگاه داريست . و چنين گويند كه به آن ساعت كه ابراهيم عليه السلام اين سخن بگفت خداى عز و جل وى را بدوستى گرفت و وى را خليل خويش نام كرد ، و فرمان داد مر آتش را بابراهيم عليه السلام سرد گشت ، با سلامت « 11 » چنانچه خداى عز و جل
هامش
( 1 ) - فروغ . ( ب ) ( 2 ) - الصافات 97 ( 3 ) - بدوزخ . ( ب ) ( 4 ) - از بهر آنكه بيك تيروار از زمين و بيشتر بحوالى آن . ( ب ) ( 5 ) - كه چگونه كنند كه او را در آتش اندازند . ( ب ) ( 6 ) - چه باشد و چگونه بايد كردن . ( ب ) ( 7 ) - بدان در نشاندند چنانچه راست ميان آتش افتد . چون ابراهيم در منجنيق بنشست فريشتگان . ( ب ) ( 8 ) - بندهء مرا درياب و اگر از تو . ( ب ) ( 9 ) - در متن . بينداختن . ( 10 ) - بس است . ( ب ) ( 11 ) - سردى با سلامت . ( ب )