كردى و باز چوب گشتى . و همچنين كارهاى بسيار كه ديده بد . ازان گفت : ولى فيها مآرب اخرى .
اما آنكه گفت
فَاخْلَعْ نَعْلَيْكَ ،
ميگويند از بهر آن گفت كه آن نعلين از پوست خر بد ، « 1 » ناپيراسته ، از بهر آن گفت كه بيرون كن . گروهى گويند نبود ، كه ادب را بود ، گفت بر چنين جاى باشى ادب نگاه بايد داشتن كه پيش خداوند رفتن با نعلين بىادبيست . و اين رسم ازين آمده است اكنون كه پيش خداوندان ملك رفتن با نعلين بىادبى باشد و نروند .
پس موسى را عليه السلم پرسيد خداوند تعالى و تقدس كه اين چيست كه تو بدست دارى .
وى گفت ، هى عصاى ، گفتا عكازهء منست . ايزد تعالى و تقدس گفت بيفكن . چون بفكند مارى گشت .
فَإِذا هِيَ حَيَّةٌ تَسْعى .
« 2 » چون مارى گشته بود و ميرفت . ايزد عز اسمه گفت اگر عصاى تست بر گيرش و مترس . موسى عليه السلم دست فراز كرد دنبال وى بگرفت عصايى كشت هم چنان چه « 3 » بود . چنانچه خداى گفت عز و جل :
سَنُعِيدُها سِيرَتَهَا الْأُولى .
« 4 » پس گفت دست باز بكش اندر كن . موسى دست بكش اندر كرد ، باز بيرون آورد روشن همىتافت . « 5 » پس خداى عز و جل فرا موسى گفت .
اذْهَبْ إِلى فِرْعَوْنَ إِنَّهُ طَغى .
« 6 » گفت برو سوى فرعون كه او بىراهست .
پس خداى عز و جل موسى را عليه السلم پيغامبرى داد و سوى فرعون فرستاد وى را .
دلش بياراميد ، و قوى گشت ، و حاجتها از خداى عز و جل اندر خواست ، چنان كه گفت :
رَبِّ اشْرَحْ لِي صَدْرِي . وَ يَسِّرْ لِي أَمْرِي . وَ احْلُلْ عُقْدَةً مِنْ لِسانِي . يَفْقَهُوا قَوْلِي . وَ اجْعَلْ لِي وَزِيراً مِنْ أَهْلِي . هارُونَ أَخِي . اشْدُدْ بِهِ أَزْرِي . وَ أَشْرِكْهُ فِي أَمْرِي . كَيْ نُسَبِّحَكَ كَثِيراً
« 7 » گفت يا رب دل من فراخ كن تا آرميده باشم ، گفت كارهاى من آسان كن و اين گره كه بر زبان من است باز گشاى تا هر چه من گويم اندر يابند . اما آنكه درخواست كه دل من فراخ كن از بهر آن بود كه موسى عليه السلم شتاب زده بد ، بىصبر بد . نه بينى كه به آن وقت كه با خداى عز و جل مناجات كرد گفت اگر گوساله سامرى كرد نه تو بسخن آوردى وى را ، نه بينى كه گفت آنجا :
إِنْ هِيَ إِلَّا فِتْنَتُكَ تُضِلُّ بِها مَنْ تَشاءُ وَ تَهْدِي مَنْ تَشاءُ .
« 8 » گفت نيست اين چيزها مگر فتنهء تو .
اما آن عقده كه بر زبان وى بد ، بدان كودكى افتاده بود كه آسيه وى را بر كنار فرعون نهاده بود . موسى عليه السلم بيك دست ريش فرعون بگرفت و بديگر دست طپانچه بر روى فرعون زد . و فرعون خواست كه همان زمان وى را بكشد و از كنار خويش
هامش
( 1 ) - از پوس دراز گوش بود . ( م )
( 2 ) - طه ، 20
( 3 ) - هم چنان كه . ( م )
( 4 ) - طه ، 21
( 5 ) - دست در بغل كن . موسى دست در بغل كرد و باز بيرون آورد سپيد و روشن مىتافت . ( م )
( 6 ) - طه 24
( 7 ) - طه ، 33 - 25
( 8 ) - الاعراف ، 155