عصاست كه تو بيرون آوردى و لكن روا بود ، اين بار اين عصا ببر و باز آر و عصاى ديگر بردار . موسى آن عصا برداشت و تا نزديك شعيب بود همىداشت . چون برفت از سوى وى ، شعيب را آن حديث عصا ياد آمد ، برخاست و از پس موسى عليه السّلم برفت . شعيب گفت يا موسى ، من ترا گفته بودم كه اين عصا آن كسان است و باشد كه خداوندش بيايد و باز خواهد . موسى گفت اين دو سالست تا من دارم باز ندهم . و شغب خاستشان ازان سبب .
نگاه كردند يكى از راه همىآمد « 1 » و آن فريشتهاى بود كه بر مثال آدمى همىبرآمد سوى ايشان . گفتند ما او را ميانجى كنيم و هر چه وى فرمايد آن كنيم . فريشته گفت شما هر دو تن اين عصا از دست بيفكنيد ، هر كسى از شما كوى اين عصا از زمين بر تواند داشتن او خداوند آن عصاست . موسى عصا بيفكند ، شعيب فراز رفت و هر چند جهد كرد عصا از زمين بر نيامد . موسى عليه السّلم فراز رفت عصا از زمين برآمد . فريشته گفت عصا حق مرو راست . و شعيب پيامبر خداى عزّ و جلّ
هامش
( 1 ) - پس چون موسى عليه السلم برفت . باز پس بيكروز شعيب را عليه السلم حديث آن عصا ياد آمد ، و گفت موسى آن عصا ببرد ، كه خداوند آن باز آيد و از من بخواهد . پس شعيب عليه السلم برخاست و از پس موسى عليه السلم برفت ، و موسى عليه السلم بدشت اندر گوسفندان همىچرانيد . شعيب گفت يا پسر بدان كه من ترا گفته بودم كه اين عصا آن كسان است و باشد كه خداوندش بيايد و از من طلبد كه يكى مرد آمد و اين عصا به من داد و گفت نگاه دار تا خداوندش بيايد و اين از تو باز خواهد ، تو باز دهى . و اكنون تو اين عصا بياوردى ، چون خداوندش بيايد و باز خواهد من ندارم آن گه خاين گردم . موسى عليه السلم با شعيب عليه السلم گفت ده سال است تا اين عصا من دارم ، من اين باز ندهم . و موسى عليه السلم از آن بسيار تعجبها ديده بود ، باز نداد . و ميان ايشان لجاج افتاد و كار بخصومت افتاد .
نگاه كردند مردى همىآمد از راه . ( صو ) - و در نسخه « م » نيز همين مضامين است با عبارتى ديگر .