اگر جاى سنج خواهد « 1 » . پس هارون در باز كرد و گفت اندر آى ، موسى عليه السلم اندر رفت . و هارون و مادرش وى را نشناختند ، بنشست ، وى را نان آوردند . و چنين گويند نقشله باد ( ؟ ) پخته بودند . « 2 » موسى عليه السلم نان همىخورد ، سخن بگفت . چون سخن بگفت وى را بشناختند و به پرسيدند . پس موسى پيغام خداى عز و جل بهرون بداد . هارون گفت سپاس داريم و برويم . مادرش گفت من هم داستان نيستم كه شما بر فرعون رويد كه وى شما را هر دو بكشد . موسى عليه السلم گفت يا مادر من ، هيچ مترس كه خداى عز و جل مرا و هارون را ايمن كردست از فرعون .
پس ديگر روز بامداد « 3 » برخاستند و هر دو بدر سراى فرعون شدند . و اكنون گروهى از علما چنين گويند كه چون آنجا رفتند اندر ساعت بار يافتند و پيغام خداى عز و جل بگذاردند . و گروهى گويند نه ، كه يك سال همىدعوت كردند مردمان را تا آنكه بار يافتند . پس چون يك سال برآمد مسخرهء بد فرعون را نام وى شمردل « 4 » پيش فرعون همى مسخرگى كرد و آن كسها كه آنجا بودند همى گفتند فرعون خدايست .
پس شمردل گفت اين جا دو مرد شبان آمدست همى گويد « 5 » بجز فرعون خداى ديگرست . فرعون گفت برو و وى را بيار « 6 » كه همى گويد كه بجز من خداى هست . پس شمردل بيامد و موسى و هارون را عليهما السلم سوى فرعون برد . چون فرعون با ايشان اندر نگاه كرد ايشان را بشناخت . موسى را گفت ،
أَ لَمْ نُرَبِّكَ فِينا وَلِيداً وَ لَبِثْتَ فِينا مِنْ عُمُرِكَ سِنِينَ . وَ فَعَلْتَ فَعْلَتَكَ الَّتِي فَعَلْتَ وَ أَنْتَ مِنَ الْكافِرِينَ ؟
« 7 » گفت ، موسى « 8 » تو نه آنى كه ما ترا به پرورديم در ميان نعمت خويش و تو كودكى بودى خرد و اندر ميان ما بزرگ شدى ، آن گه آن كردى كه كردى و آن مرد را بكشتى و از ما بگريختى ؟
موسى صلوات اللَّه عليه ، گفت آرى من آنم ، و ليكن چون از شما همى ترسيدم بگريختم از شما ، خداى آسمان و خداى همه عالم مرا حكمت داد و علم داد . چنان كه خداى گفت عز و جل :
فَفَرَرْتُ مِنْكُمْ لَمَّا خِفْتُكُمْ فَوَهَبَ لِي رَبِّي حُكْماً وَ جَعَلَنِي مِنَ الْمُرْسَلِينَ .
« 9 » پس اكنون خداى عز و جل مرا بفرستاد سوى تو از بهر آنكه تو بنى اسرايل را بگرفتهء به بندگى « 10 » ، و خداى عز و جل مرا بفرمودست كه ترا بخداى آسمان و زمين و خداى همه خلق باز خوانم . فرعون گفت كيست اين خداى تو ؟ موسى عليه السلم گفت خداى من رب العالمين است . فرعون گفت رب العالمين كيست ؟ موسى عليه السلم گفت خداى آسمانها و
هامش
( 1 ) - جاى كن كه برادرت موسى غريب است و هر كجا كه هست باشد كه او را جاى دهند اگر جايى خواهد . ( م )
( 2 ) - اين جمله در « م » نيست .
( 3 ) - بامداد پگاه . ( م )
( 4 ) - شمردك . ( م )
( 5 ) دو مرد شبان آمدهاند و مىگويند . ( م )
( 6 ) - برويد . . .
بياوريد .
( 7 ) - الشعراء 19 - 18
( 8 ) - اى موسى . ( م )
( 9 ) - الشعراء 21
( 10 ) - ببندگى گرفتهء . ( م )