گفت تا من داد « 1 » محمّد از بو جهل نستانم هيچ نيارامم . همانگاه بدل [ او ] اندر اوفتاد كه مسلمان گردد و دين محمّد گيرد از بهر آن كه آهو « 2 » با وى بسخن آمده بود و آن معجزاتى بزرگ بود « 3 » كه مرو را پيدا آمده بود .
پس همانگاه برخاست و هم آن كمان كه بر آن آهو كشيده بود بدست گرفت و همى رفت تا بر در خانهء بو جهل بن هشام . چون حمزه از دور پيدا آمد مردمان گروهى كه آنجا نشسته بودند بپراكندند و بابو جهل تنى چند بمادند آنجا . حمزه فراز رفت و او را گفت ، يا مخنّث چه خواستى از آن محمّد برادر زادهء من ؟ و آن كمان فرا سر بو جهل نهاد و به چهار جاى سر وى بشكست . و بو جهل را از دست وى برهانيدند و بگريخت و بسراى اندر شد . و مردمان خواستند كه با حمزه برآويزند از بهر بو جهل ، بو جهل گفت زينهار با وى هيچ چيز مگوييد كه اگر چيزى گويند وى برود بدين محمّد اندر شود ، و آن گاه دين وى قوى شود .
پس حمزه به خانه باز آمد و لختكى از آن پست و شير بخورد و برخاست بخانهء خديجه شد ، محمّد را يافت بر بستر خفته . گفت ، يا محمّد ، يا دوست عمّ خويش ، آنچه [ بر ] تو رسيد از دست آن مخنّث بو جهل بن هشام و من « 4 » برفتم و بدين كمان چهار جاى سر وى بشكستم وز من بگريخت و اگر نه دست باز نداشتمى وى را تا بكشته نيفكندمى . « 5 » پيامبر صلّى اللَّه عليه
هامش
( 1 ) - داد خويش . ( م ) - داد خود از ابو جهل نستانم و داد محمد از وى . ( صو )
( 2 ) - آهو .
( 3 ) - و آن معجزاتى بود سخت بزرگ . ( صو ) - و آن معجزهء سخت بزرگى بود . ( م )
( 4 ) - يا محمد يا دوست عم ، آنچه بر تو رسيد ازين محنت بو جهل هيچ انديشه مدار كه من . ( صو )
( 5 ) - و اگر نه من وى را زنده بجاى نماندمى .
( صو ) - و اگر نه من او را بجاى نگذاشتمى . ( م )