پس عمر شمشير بركشيد و پيامبر صلّى اللَّه عليه برفت و ياران كه بودند با وى برفتند . و عمر از پيش همى رفت شمشير كشيده و كافران چون عمر را بر آن حال بديدند هيچ كس سخن نيارست گفتن . و هم چنان همى رفتند تا بخانهء كعبه ، و آنجا رفتند و نماز كردند و آن روز مسلمانى آشكارا گشت ، و از پس از آن هيچ پنهان نبود و تا امروز هنوز همىافزايد مسلمانى . و چون بو جهل شنيد كه عمر مسلمان گشت هيچ چيز نتوانست كردن وز خشم عمر بر خويشتن همىپيچيد .
پس بو جهل بن هشام ياران را گفت چشم داريد تا باشد كه محمّد [ را ] جايى تنها يابيد تا ما او را بكشيم ، تا از جور وى برهيم . چشم داشتند و پيامبر صلّى اللَّه عليه گاه گاه بكوه بر رفتى و نماز كردى و باز فرود آمدى تنها . پس يك روز پيامبر بكوه بر رفته بود ، بو جهل بيامد با تنى چند ناگاه ، و با پيامبر برآويختند و چنان خواستند كه مرو را بكشند . و تنى پانزده بودند كافران و پيامبر تنها بود ، هر چند جهد كردند مرو را از پاى به زمين نتوانستند افكندن . و از بهر اين است كاندر حديث است به اسنادهاى درست كمر هر پيامبرى را بچهل مرد نيرو باشد ، و پيامبر ما را بچهل پيامبر نيرو بود . پس چون بچندان انبوهى مرو را نتوانستند افكندن سر او سه جاى بشكستند ، و خون همى دويد . مردمان آگاه شدند ، ايشان « 1 » دست ازو باز داشتند و پيامبر را بخانهء خديجه باز بردند همه اندامهاى او خون آلود گشته ، و پيامبر بىهوش اوفتاده تا مرو را داروها كردند ، وزين قبل بود كه حمزة بن عبد المطّلب عمّ پيامبر آن روز مسلمان گشت . « 2 »
هامش
( 1 ) - مردمان آگاه شدند ، آهنگ كوه كردند و ايشان . ( صو )
( 2 ) - در دو نسخهء « صو » و « م » اينجا فصلى جداگانه است به عنوان « اسلام حمزة بن عبد المطلب » .