بزنم . ايشان گفتند ، ما را زينهار ده ما پيش آريم . عمر گفت زينهار دادم .
ايشان سوره طه بياوردند تا اينجا پيش وى برخوانند . « 1 » عمر گفت ، اين جادو را - محمّد را - خدايى باشد « 2 » كه همه آسمان و زمين او را باشد و بدست اين خدايان ما هيچ چيز نيست . ايشان گفتند ، او رسول خداى آسمان است و بدست اين بتان كه شما همىپرستيد ، هيچيز نيست . عمر را اين انديشه بدل اندر افتاد و گفت من بكشتن محمّد همىروم . ايشان گفتند ترا با محمّد كار نيست كه محمد بر حقّ است .
عمر برفت تا بدار النّدوه ، و ايشان آنجا اندر بودند . و پيش از آن كه عمر از خانهء خواهرش برفت خواهر و دامادش هر دو با وى برفتند ، از بيم آن كه باشد كه عمر مريشان را چيزى گويد كه سخت خشم آلود همى رفت . و چون عمر بدار النّدوه برسيد ، در بسته يافت ، دانست كه ايشان آنجا اندراند . عمر در را بنهيب بزد . ايشان هم آن گاه دانستند كه اين در زدن عمر است . پيامبر هما [ ن ] گاه مر علىّ بن ابى طالب را گفت « 3 » برخيز و در بگشاى . على برخاست و فراز رفت كه در بگشايد و ياران همه شكوهيدند سخت ، و گفتند نبايد كه اكنون حرب بايد كردن از بهر آن كه عمر مردى بود صلب . پس پيامبر پيش از آن كه على در بگشاد « 4 » بر پاى خاست و از پس على فراز رفت . چون فراز رسيد ، على در گشاده بود . پيامبر دست بكنارهء در بيرون كرد و گريبان عمر بگرفت و مرو را بجنبانيد جنبانيدنى سخت . عمر گفت ، يا محمّد زينهار مرا مجنبان كه اگر نيز مرا بجنبانى هر چه بر من گوشت است از استخوان فرو شود . پيامبر
هامش
( 1 ) - برخواندند . ( صو )
( 2 ) - اين جادوى محمد را خداوندى بدين بزرگى باشد .
( م )
( 3 ) - فرا على گفت . ( صو . م )
( 4 ) - ظاهرا « بگشايد »