چون دانست كه آدمى نيست دلش بجاى باز آمد « 1 » و با جبريل عليه - السّلم مناظره كرد . ايدون گفت :
أَنَّى يَكُونُ لِي غُلامٌ وَ لَمْ يَمْسَسْنِي بَشَرٌ ؟ وَ لَمْ أَكُ بَغِيًّا .
« 2 » گفت مرا چگونه فرزند باشد كه مرا هرگز هيچ آدمى نبوده باشد ؟ و مريم نيست از فسادكاران و پليدكاران .
قالَ كَذلِكِ ، قالَ رَبُّكِ هُوَ عَلَيَّ هَيِّنٌ وَ لِنَجْعَلَهُ آيَةً لِلنَّاسِ وَ رَحْمَةً مِنَّا وَ كانَ أَمْراً مَقْضِيًّا .
« 3 » گفت اين بر خداى آسان است و همى خواهد خداوند تو كه مرين فرزند را حجتى گرداند ، و كار اين بود .
جبريل عليه السّلم باستين مريم اندر دميد ، و مريم بار برداشت . و چون درد زادنش برخاست « 4 » ندانست كه چى كند ، برخاست و از شهر بيرون رفت و بدان كشتزار اندر خرما بنى يافت خشك شده ، برفت ، و بدان خرما بن نشست ، و چون دردش سخت گشت ، ايدون گفت :
يا لَيْتَنِي مِتُّ قَبْلَ هذا وَ كُنْتُ نَسْياً مَنْسِيًّا
« 5 » - گفت اى واى بر من ! كاشكى كه من پيش ازين بمردمى و گشتمى از فراموش كردگان ! پس همانجا عيسى از وى جدا شد ، و زير وى اندر آواز داد و گفت هيچ اندوه مدار كخداوند زير تو اندر جوى آب گشاده كرد و درخت را بجنبان تا خرما فرود آيد . و مريم بسختيهاى سخت آن درخت خرما را بجنبانيد ، و آن درخت سبز گشت و خرما از آن درخت فرود اوفتاد تا مريم از آن خرما سير بخورد و قوّتى به دو اندر آمد . « 6 » پس مريم گفت يا ربّ من همان مريمام كه مرا بزمستان ميوهء
هامش
( 1 ) - دلش بياراميد . ( صو )
( 2 ) - مريم 20
( 3 ) - مريم . 21
( 4 ) - بار گرفت بعيسى ، و همى بود و آن كار پنهان همىداشت تا وقت زه . چون درد زه بگرفتش .
( صو )
( 5 ) - مريم 23
( 6 ) - و قوت گرفت و از بهر آنست كه زنان زاينده را خرما دهند كه آن نيك باشد زن زاده را ، و سنتى گشت از وقت مريم باز . ( صو )