پس آن گاه زكريّا گفت :
رَبِّ أَنَّى يَكُونُ لِي غُلامٌ وَ كانَتِ امْرَأَتِي عاقِراً وَ قَدْ بَلَغْتُ مِنَ الْكِبَرِ عِتِيًّا .
« 1 » جبريل « 2 » عليه السّلام گفت ، يا زكريّا ، اين بر خداى آسانست و نه ترا بيافريد و تو هيچ چيز نبودى ؟
پس آن گاه دل زكريّا برين فرزند خواستن بنشست ، و ايدون گفت يا ربّ تو مرا آيتى كن بدان پيدا . جبريل عليه السّلام ايدون گفت آيت تو آنست كه با هيچ خلق سخن نگويى تا سه روز بر نيايد و سه شب . و زكريّا امام بود به مسجد بيت المقدس اندر و نتوانست كردن كه با هيچ كس سخن نگفتى ، و اين عقوبتى بود كه خداوند برو برنهاده بود كه گفت سه روز با هيچ كس سخن مگوى كه ايدون گفت ،
رَبِّ اجْعَلْ لِي آيَةً
« 3 » از بهر آن كه جبريل گفته بود كه فرزند آيدت . زكريّا گفت ،
رَبِّ اجْعَلْ لِي آيَةً .
« « 4 » » گفت مرا آيتى بنماى . و آيت همى چى بايست كه جبريل گفته بود . تا خداى گفت آيت تو آنست كسه شباروز با هيچ خلق سخن نگويى . « 5 » پس زكريّا از محراب بيرون آمد ، و گفت شما « 6 » نماز كنيد كمن تا سه روز با هيچ كس سخن نتوانم گفتن ، چنان كه خداى گفت :
فَخَرَجَ عَلى قَوْمِهِ مِنَ الْمِحْرابِ فَأَوْحى إِلَيْهِمْ أَنْ سَبِّحُوا بُكْرَةً وَ عَشِيًّا .
« 7 » گفت شما نماز كنيد بامداد و شبانگاه كه من همى سخن نتوانم گفتن . پس خداى عزّ و جلّ بيرون آورد از ميان مردى پير و زنى پير [ فرزندى چون يحيى ]
هامش
( 1 ) - مريم ، 8
( 2 ) - گفت يا رب از كجا باشد اين پسر زن من پير شده و حيض از او گذشته و من ، مردى پير و هشتاد ساله . جبريل . ( صو )
( 3 ، 4 ) - مريم . 1
( 5 ) - و خرسند نبود با آنكه جبريل او را گفت خداى تعالى ترا فرزندى دهد ، و گفت مرا آيتى بايد . خداى تعالى زبان او را ببست و گفت با هيچ كس سخن مگو . و او را آيت خواستن چه كار بود . چون جبريل او را مژده داده بود . ( م )
( 6 ) - پس زكريا از محراب جدا شد . وحى آمد بر ايشان كه شما . ( صو )
( 7 ) - مريم 10