بدان كشتى نشادند « 1 » و آن يكى كشتى بود نيك . خضر آنجا كه نشسته بود دو سولاخ « 2 » كرد چنان كه خداى گفت :
فَانْطَلَقا حَتَّى إِذا رَكِبا فِي السَّفِينَةِ خَرَقَها .
« 3 » پس چون خضر آن كشتى سولاخ كرد تا آب برآمد آن گاه آن را نيكو كرد . موسى گفت :
أَ خَرَقْتَها لِتُغْرِقَ أَهْلَها ؟ لَقَدْ جِئْتَ شَيْئاً إِمْراً .
« « 4 » » خضر گفت :
أَ لَمْ أَقُلْ إِنَّكَ لَنْ تَسْتَطِيعَ مَعِيَ صَبْراً ؟
گفت نگفتم كبا من صبر ندارى ؟ موسى گفت :
لا تُؤاخِذْنِي بِما نَسِيتُ وَ لا تُرْهِقْنِي مِنْ أَمْرِي عُسْراً .
« 5 » پس برفتند تا بدهى برسيدند و بر كنار آن ديه فرود آمدند ، و كودكان بيرون آمده بودند و همىبازى كردند . خضر آن يكى غلام بگرفت از ميان آن كودكان و فرازتر برد و سنگى بر سر آن غلام زد و آن غلام را بكشت . موسى گفت :
أَ قَتَلْتَ نَفْساً زَكِيَّةً بِغَيْرِ نَفْسٍ ، لَقَدْ جِئْتَ شَيْئاً نُكْراً .
« 6 »
قالَ أَ لَمْ أَقُلْ لَكَ إِنَّكَ لَنْ تَسْتَطِيعَ مَعِيَ صَبْراً ؟ قالَ : إِنْ سَأَلْتُكَ عَنْ شَيْءٍ بَعْدَها ، فَلا تُصاحِبْنِي قَدْ بَلَغْتَ مِنْ لَدُنِّي عُذْراً .
« 7 » خضر گفت : من ترانه گفتم كه تو با من صبر نتوانى كردن ؟ موسى گفت : اگر اين بار ديگر چيزى گويم ديگر بار با من همراهى مكن كه آن گاه ترا عذر باشد .
پس هم چنان همىرفتند تا بكنار دريا فرا ديهى رسيدند ، و موسى را عليه السّلم صبر نبود از گرسنگى ، برفت و ازيشان طعام خواستند « 8 » . آن
هامش
( 1 ) - نشاختند . ( نا ) - نشاندند . ( خ )
( 2 ) - بود سوراخ . ( خ )
( 3 ، 4 ) - الكهف 71
( 5 ) - الكهف 73
( 6 ) - گفت تنى پاك را بكشتى ، بد كردى . ( صو ) - كشتى تنى را ، بد كردى . ( خ )
( 7 ) - الكهف ، 86 ، 75 ، 74 .
( 8 ) - پس برفتند تا بدهى رسيدند و موسى گرسنه شده بود . بدان ديه اندر شدند و از اهل آن ديه طعام خواستند . ( خ . صو )