نَسِيا حُوتَهُما فَاتَّخَذَ سَبِيلَهُ فِي الْبَحْرِ سَرَباً .
« 1 » پس هم چنان بر لب دريا همىرفتند . موسى عليه السّلم گرسنه شد .
يوشع بن نون را گفت .
آتِنا غَداءَنا ، لَقَدْ لَقِينا مِنْ سَفَرِنا هذا نَصَباً .
« 2 » گفت آن چاشت ما بيار كه من بدين سفر اندر سخت بماندم و گرسنه شدم . يوشع بن نون گفت :
أَ رَأَيْتَ إِذْ أَوَيْنا إِلَى الصَّخْرَةِ فَإِنِّي نَسِيتُ الْحُوتَ .
« 3 » چون موسى از يوشع طعام خواست آن گاه يوشع را حديث ماهى ياد آمد ، و ايدون گفت آنجا ديدى كه نزديك آن سنگ برسيديم و آنجا بخفتيم « 4 » آن ماهى زنده شد ، و بميان آب اندر شد ، و مرا حديث او فراموش شد كه ترا بگفتمى .
و موسى عليه السّلم بدان گاه كه با خداى عزّ و جلّ مناجات كرد و حديث خضر فراز آمد ، موسى گفت كه مرا راه نمايى كن سوى آن بندهء صالح . خداى عزّ و جلّ مرورا گفته بود كه طعام تو تو را راهنمايى كند سوى آن بندهء من . چون يوشع حديث زنده شدن ماهى گفت ، موسى همان گاه بسر كار شد كه خداى او را گفته بود طعام ترا راهنمايى كند « 5 » ، ايدون گفت يوشع را :
ذلِكَ ما كُنَّا نَبْغِ فَارْتَدَّا عَلى آثارِهِما قَصَصاً .
« 6 » آن بود كما هى خواستيم . پس هم برين پى كامده بودند بازگشتند حديثكنان ، چنان كه خداى عزّ و جلّ گفت :
فَارْتَدَّا عَلى آثارِهِما قَصَصاً .
« « 7 » » پس همى آمدند تا بدان سنگ باز رسيدند كه از آنجا رفته بودند ، « 8 »
هامش
( 1 ) - الكهف 61
( 2 ) - الكهف 62
( 3 ) - الكهف ، 62
( 4 ) - نديدى كه بدان سنگ بخفتيم . ( خ )
( 5 ) - موسى دانست كه آن سخنست كه ايزد تعالى او را گفته بود . ( خ )
( 6 ، 7 ) - الكهف 64
( 8 ) - جستيم . پس بازگشتند بران راه كه آمده بودند تا باز آن سنگ رسيدند كز آنجا رفته بودند . ( خ . صو )