ايشان از پس ذو القرنين بودند . و اين اصحاب الكهف جوانمردان « 1 » بودند بدان شهر اندر ، كه مر خداى را عزّ و جلّ بشناختند . « 2 » و ايشان شش تن بودند و خداى مر ايشان را جوانمرد خواند « 3 » از بهر آن كه دل با وى يكى كردند .
و خبر آن مردمان بملك آن شهر برداشتند . و ملك آن شهر و اهل شهر بتپرست بودند . پس ملك دهقيانوس مر ايشان را پيش خواند و گفت شما كرا همىپرستى ؟ و چه دين داريد ؟ خداى عزّ و جلّ اندر دل ايشان افكند تا بر پاى خاستند ، و دين خويش عرضه كردند ، و گفتند دين ما مسلمانى است و ما خداى را همىپرستيم « 4 » چنان كه خداى گفت عزّ و جلّ :
إِذْ قامُوا فَقالُوا رَبُّنا رَبُّ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ
« 5 » .
پس چون دين خود عرضه كردند ، آن ملك خواست كه هم اندران ساعت بكشدشان ، و عقوبت كند . و بدان شهر حاكمى بود و اندر نهان مسلمان بود . اين حاكم گفت مر دقيانوس را كه ايشان اندر نگرند ، و بانديشند ، اگر باز نگردند عقوبت بر ايشان واجب گردد « 6 » . ملك مر ايشان را سه روز زمان داد ، و ايشان بدان سه روز اندر بيكجا بنشستند ، و تدبير كردند گريختن را ، و هر شش تن برخاستند و از شهر
هامش
( 1 ) - جوانمردان . ( صو . خ ) - جوانمردانى . ( نا )
( 2 ) - خداى را پرستيدندى . ( صو .
خ )
( 3 ) - چنان كه گفت عز و جل :إِنَّهُمْ فِتْيَةٌ آمَنُوا بِرَبِّهِمْ وَ زِدْناهُمْ هُدىً .( صو . خ .
نا )
( 4 ) - و جز خداى آسمان ديگرى نشناسيم . ( نا ) - پرستيم كه بجز او خداى نيست .
( خ )
( 5 ) - الكهف ، 14
( 6 ) - مسلمان بود و نخواست كه ايشان كشته آيند .
مر دقيانوس ملك را گفت اين مهتر زادگاناند ايشان را بدين زودى نتوان كشتن ، و اين حديث از نادانى همىگويند ، ايشان را روزى چند زمان ده اين حديث اندر سر ايشان بكردد و گر زين حديث باز نيايند آن وقت عقوبت كند . ( خ ) ، و دو نسخهء « صو .
نا » با اندكى تغيير عبارت .