سال . و خداى عزّ و جلّ هر روز يكى فريشته بفرستاد تا مريشان از يك پهلو بر ديگر مىگردانيد تا زمين ايشان را نخورد ، چنان كه خداى گفت عزّ و جلّ :
وَ نُقَلِّبُهُمْ ذاتَ الْيَمِينِ وَ ذاتَ الشِّمالِ
« 1 » . و آن سگ هم چنان سرش بر دو دست نهاده بود ، چنان كه خداى گفت عزّ و جلّ :
وَ كَلْبُهُمْ باسِطٌ ذِراعَيْهِ بِالْوَصِيدِ
. « 2 » و هر روزى چون آفتاب برآمدى آفتاب از دست راست بدان غار اندر افتادى ، و چون فرو رفتى از سوى چپ ، چنان كه خداى گفت :
وَ تَرَى الشَّمْسَ إِذا طَلَعَتْ تَزاوَرُ عَنْ كَهْفِهِمْ ذاتَ الْيَمِينِ ، وَ إِذا غَرَبَتْ تَقْرِضُهُمْ ذاتَ الشِّمالِ
.
پس هم چنان همىبودند جان از ايشان جدا شده ، تا ملك دقيانوس بمرد ، و ملكت از دست يونانيان برفت و بدست روميان افتاد ، و ملكى ديگر از ترساان بدان شهر آمد .
پس خداى عزّ و جلّ جان بديشان باز اندر كرد ، و همه زنده گشتند .
و ايشان چنان دانستند كه يك روز است تا ايشان بدان جا اندراند ، و همى ترسيدند از دقيانوس و گرسنه شدند . پس گفتند ما را يك تن اختيار بايد كرد ، تا برود و درم ببرد و ما را از شهر لختى طعام آرد . پس يمليخا را اختيار كردند و گفتند مر خويشتن را نيك نگاه دار كه ترا نيابند « 3 » ، چنان كه خداى گفت :
فَابْعَثُوا أَحَدَكُمْ بِوَرِقِكُمْ هذِهِ إِلَى الْمَدِينَةِ فَلْيَنْظُرْ أَيُّها أَزْكى طَعاماً فَلْيَأْتِكُمْ بِرِزْقٍ مِنْهُ
« 4 » . الى اخر الآية پس يمليخا را درم بدادند و او برفت تنها تا بدان شهر افسوس ، و هر چند نگاه كرد آن شهر ديگر گونه ديد ، عجب داشت ، تا بدر شهر اندر
هامش
( 1 ) - الكهف ،
( 2 ) - الكهف ، 18
( 3 ) - كه ترا باز ندانند . ( خ . صو ) - كه ترا باز ندارند . ( نا )
( 4 ) - الكهف ، 19