91 - هم چنان - كه به مغرب رسيده بود بمشرق برسيد - و نيك دانيم آنچه نزديك او بود از دانش و خبرها « 1 » *
92 - پس بساخت و راه برگرفت سوى روم « 2 » *
93 - تا آن گاه كه برسيد ميان دو كوه بيافت اندر پيش آن كوه گروهى كنه خواستند كه اندر يافتندى سخنى را *
94 - گفتند - بترجمانى - : يا ذو القرنين كه آن يأجوج و مأجوج تباهى كنندهاند اندر زمين ، بيرون كنيم ترا خراجى و پاى مزدى فرانك « 3 » بكنى ميان ما و ميان ايشان بندى - و ديوارى - *
95 - گفت ذو القرنين : پادشاهى دادست مرا اندرين آفريدگار من به ازين خراج « 4 » ، يارى دهيد مرا بنيرو ، بكنم ميان شما و ميان ايشان بندى - و ديوارى - « 5 » *
96 - بياريد به من پارهاى « 6 » آهن ، تا چون برابر بكرد « 7 » ميان دو كوه گفت : اندر دميد . تا آن گاه بكرد آن را آتشى « 8 » ، گفت : هلا بياريد و مرا دهيد تا ور ريزم فرو مس گداخته « 9 » *
هامش
( 1 ) - همچنين كه اندر گرفتيم بدانچ نزديك او بود آگاهى . ( خ ) - هم چنان بمشرق رسيد به مغرب رسيده بود ، اندر گرفتيم بدانچه نزديك او بود آگاهى . ( نا )
( 2 ) - باز از پس بشد سازى را . ( صو ) - پس برفت اندر راهى . ( نا ) - پس متابعت كرد براهى . ( خ )
( 3 ) - خواهى تا بكنيم مر ترا خراجى بر آنكه . ( صو ) - اى ، باشد كنيم ما ترا چيزى بيرون كردن بر آنك . ( نا ) - هست كه كنيم ترا بيرون كردى بران كه . ( خ ) [ « فر » بجاى « بر » و رجوع شود بآيهء 90 همين سوره . ]
( 4 ) - گفت آنچه دست داد مرا اندران خداوند من بهتر . ( خ )
( 5 ) - بندى . ( خ .
صو . نا ) - ردما .
( 6 ) - پارههاى . ( خ . نا ) - تختهاى . ( صو ) - زبر الحديد .
( 7 ) - تا آن گاه راست كنم . ( خ ) - تا چون برابر شد . ( نا . صو )
( 8 ) - تا چون كرد آن آتش . ( نا )
( 9 ) - تا بر ريزم بران روى گداخته . ( نا ) - تا فرو ريزم بران مس . ( خ )