چنين گويند كه اندر بهشت نرگس بود باليده « 1 » ، چنان كه سر او از سر پيغامبر بر رفته بود « 2 » ، پس پيغامبر را آن خوش آمد . پس سر فرو آوردند و روى بپيغامبر آوردند « 3 » ، و فرا بينى پيغامبر آمد . از آن شب معراج باز همه نرگسها چنان « 4 » سر فرو فكنده باشند تا قيامت از بركت محمد عليه السلام .
و چون ببهشت فردوس رسيد جبريل يكى سيب از درختى بكند و مر پيغامبر را داد . گفت اين بخور . پيغامبر آن بخورد . اندر ساعت نطفه گشت به پشت پيغامبر عليه السلام . و اين خبريست درست از پيغامبر كو از فاطمه صبر نتوانستى كرد ، و هر زمانى موى فاطمه بيرون كشيدى ، و بوسه بر آن دادى ، گفتى از موى فاطمه بوى بهشت آيد ، از بهر آن كجبريل بشب معراج مرا به آسمان برد و بهشت مرا بنمود وز بهشت فردوس سيبى بكند و مرا داد ، گفت اين بخور . من آن را بخوردم خداى تعالى آن را نطفه گردانيد اندر پشت من ، چون باز آمدم و با خديجه ببودم خديجه بفاطمه بار گرفت . اكنون كه بهشت مرا آرزو كند موى فاطمه ببويم ، كزان بوى بهشت آيد « 5 » . و اين قصه بسورة البقره گفته آمدست .
و چنين گويند كه پيغامبر [ بد ] آن غرفهاى بهشت همىشد و همىپرسيد از جبريل كين كراست . و جبريل همىگفت . پس يكى كوشك ديد از ياقوت سرخ .
جبريل را گفت اين كراست ؟ گفت اين عمر راست . پيغامبر اندران نشد . چون باز آمد قصه ياران را همىگفت و مژده همىداد كمن ببهشت اندر چه ديدم ، و بگفت كه كوشك عمر چون نيكو بود ، و اندران نرفتم . ياران گفتند يا رسول اللَّه چرا نرفتى . گفت : ان عمر لرجل غيور ، و انا اغير منه ، و اللَّه اغير منا . گفت عمر مردى رشكن [ است ] نخواستم كه اندر كوشك او « 6 » شوم .
پس جبريل مر پيغامبر را بياورد ، و هفت طبق زمين دوزخ « 7 » و آن عذاب كافران او را بنمود .
پس پيغامبر به آسمان چهارم باز آمد ، و ديگر باره ارواح پيغامبران برو گرد
هامش
( 1 ) - نرگس بود خوش و باليده . ( صو )
( 2 ) - نرگس بود و باليده بود چنان كه از زبر سر پيغامبر عليه السلام بر شده بود . ( نا )
( 3 ) - آورد و روى را بپيغامبر كرد . ( صو . نا )
( 4 ) - جهان . ( نا ) - چنان . ( صو )
( 5 ) - اكنون هران هنگام كه مرا بهشت آرزو كند بيايم و سر و روى فاطمه ببويم و ببوسم تا بوى بهشت به من آيد . ( نا . صو )
( 6 ) - مردى است رشكن ، نخواستم كه اندر جايگاه او .
( نا ) - مردى رشكن است نخواستم كه اندر خانهء او . ( صو )
( 7 ) - طبق دوزخ .
( صو . نا )