بلكه منظور زياد شدن ادراكى است كه موجب وسعت نفسى مىشود كه گسترش آن قبل از تسليم ، در واقع ، موجب گسترش ملك شيطان بوده و در بسيارى از موارد ، اين ادراك موجب ادراك ديگرى مىشود كه در واقع ، آن خود ، جهل ديگرى است . فرمايش على ( ع ) ، در حديث « اقسام مردم » ، گوياى اين مطلب است كه مىفرمايد :
مردم پس از رسول خدا به 3 مرجع رو كردند :
الف ) به عالمى كه از سوى خدا رهبرى شده و خدا او را به سبب دانستههايش از دانش ديگران بىنياز ساخته است .
ب ) به نادانى كه مدّعى دانش است و علمى ندارد و به آنچه در دست دارد ، خودبين است ، دنيا او را فريفته و او ديگران را فريفته است .
ج ) به كسى كه علم را از عالمى آموخته كه به راه حقّ و هدايت رفته ، نجاتدهنده است . . . .
تا آخر حديث « 1 » اين حديث ، به آنچه ما بيان داشتيم اشاره دارد ، زيرا مراد از جاهلى
هامش
و عدمى است كه نه جمع مىشوند و نه رفع ، مثل انسان و لا انسان . ب ) تضادّ ، و آن دو امر وجودى است كه بر يك موضوع به نحو تعاقب وارد مىشود كه قابل جمع نبوده و تصوّر يكى بر ديگرى موقوف نيست ، مانند سفيدى و سياهى . ج ) تقابل تضايف ، دو امر وجودى است كه در يك موضوع جمع نمىشوند و قابل رفعاند و تصوّر هر يك ، مانند پدر و فرزند يا بالا و پايين ، موقوف به تصور ديگرى است . د ) تقابل ملكه و عدم آن ، كه آن دو امر وجودى و عدمى است كه با هم جمع نمىشوند و رفع آنها در جايى كه ملكه در آنجا صحيح نباشد ، يعنى جايى كه قابليت پذيرش صفت در آن نباشد ، جائز است .
مانند بينايى و نابينايى ، كه در انسان ، هر يك از اين دو حالت وجود دارد ، ولى در جماد و گياه هيچ يك از آن دو وجود ندارد ، تا وصف نابينايى در آن صحيح باشد .
( 1 ) در اصول كافى ، ج 1 ، ص 63 ، دنباله حديث را چنين ياد كرده است : ثمّ هلك من ادّعى و هاب من افترى ( سپس هر كه ادّعاى ناحق كرد ، هلاك شد و هر كه افترا بست ، نوميد گشت )