قوه علّامه و عمّاله ) علمى آموخت تا از عالم ملك برتر شده به روحانيهاى ستارگان بالا ، به ويژه روحانيّت زهره كه در واقع تربيتكننده و زينتدهندهء وجود آنان است ، رسيدند ( بايد دانست كه منظور از مسخ ، مسخ ملكوتى است ، نه مسخ ملكى ) .
چون آن زن نفس به روحانيّت زهره رسيد ، گفتند : در اين حالت به صورت زهره مسخ شدهاى ، و آن دو قوّهء در عالم طبيعت بنا به فرمان خدا به عذاب گرفتار آمدند ، زيرا در خدمت جسم و لوازم آن قرار گرفتند ، و به اعتبارى در چاهى كه هفتصد مرتبه دارد زندانى گشته ، يا در هوا معلّق ماندند .
« وَ ما يُعَلِّمانِ مِنْ أَحَدٍ »
: و به هيچ كس جادو و راه باطل كردن آن را نمىآموختند .
« حَتَّى يَقُولا إِنَّما نَحْنُ فِتْنَةٌ »
: تا آنجا كه مىگفتند ، ما آزمايشى براى مردم هستيم ، زيرا فتنه به معنى امتحان است ، يعنى خدا ما را براى آزمودن مردم قرار داده ، تا آنكه خدا بداند چه كسى در راه او جهاد مىكند و آن كس آنچه را كه براى دينش زيانآور است نمىآموزد ، و يا آنچه آموخته به كار نمىبرد و نيز چه كسى جهاد نمىكند .
« فَلا تَكْفُرْ »
: پس ، به سبب ترك جهاد و آموختن چيزى را كه برايت زيانبخش است ، يا كاربرد آن و نيز به سبب ادّعاى خودخواهى و خود محورى و نسبت دادن آنچه آموختهاى به نفس خود - در حالى كه آن علوم عاريهاى از خدا است - ، كافر مشو .
« فَيَتَعَلَّمُونَ »
: پس به ترك نصيحت ، مىآموزند .
« مِنْهُما »
: از آن دو ملك يا از آن دو صنف ( دو قوّه ) سحر و آنچه بر دو ملك فرستاده شد ، « ما يفرّقون به بين المرء و زوجه » ، آنچه كه به وسيلهء آن ، بين مرد و زنش جدايى مىافكندند ، يعنى اعمال و گفتار و طلسم و تعويذ را آموخته ، اندرزهاى فرشتگان ( دو قوّه علّامه و عمّاله )