آيات به باطن انسان ، و تطبيق دادن آنها با قواى باطنى او مىباشد . مانند :
تأويل دو كلمهء قابيل و هابيل كه در داستان آدم آمده است به نفس و عقل تا نتيجه گرفته شود كه تسلّط هابيل عقل بر قابيل نفس لازم است تا عقل جانشين آدم روح در عالم انسانى گردد .
همچنين تطبيق نوح و كشتى با روح و عقل و لزوم پيروى از آن و امثال اينها ، تا از اين تأويلات نتيجه گرفته شود كه عالم كبير و اجزاء آن بر عالم صغير و قواى عالم صغير « عالم انسانى » منطبق است تا از آن در سلوك الى اللّه با تأسّى به انبياء و كاملان و دوستداران آن و ترك پيروى از طاغوت و دوستداران او مستفيد گرديم . اين تأويل نه خلاف شرع است و نه تفسير به رأى ، بلكه تدبير و تفكّرى است كه قرآن ، ما را بدان امر فرموده است .
و امّا تأويل ممنوع ، همانطور كه ذكر كرديم بازگشت دادن ظواهر آيات به مقتضاى هواهاى نفسانى و تطبيق آن با معانى دور از فهم و مخالف با ضروريات شرع مقدّس است بدون اين كه از اخبار معصومين ( ع ) مستندى داشته باشد ؛ مثل تأويل آيهء
هُوَ مَعَكُمْ أَيْنَ ما كُنْتُمْ
« 1 » ( او با شماست هرجا كه باشيد ) به « حلول و اتحاد » كه شرع و عقل آن را باطل مىداند . همانطور كه امثال اين تأويلات جائز نمىباشد ؛ همچنين است تفسيرى كه خلاف ظاهر شرع و ضروريات آن باشد ؛ مانند استدلال به امثال آيهء :
وَ جاءَ رَبُّكَ وَ الْمَلَكُ صَفًّا صَفًّا
( و پروردگارت همراه با فرشتگان صف در صف آمدند « 2 » ) بر اينكه خداى تعالى و اصناف فرشتگان داراى جسم و قدم هستند .
هامش
( 1 ) حديد - 4
( 2 ) فجر - 23