كلمهء « اسم » به كسر همزهء وصل و يا ضمّ همزه و نيز كلمهء « سمّ و سما » كه - به هر سه حركت سين خوانده شده است . از « سموّ » به معنى بلندى . يا از « وسم » به معنى علامت مىباشد . جمع آن « اسماء » است و مصغّر آن « سمّى » مؤيّد اوّل و بمعنى علامت آمدنش مؤيّد دوّم است .
و حديث حضرت رضا ( ع ) دربارهء «
بِسْمِ اللَّهِ
» هم اشتقاق از « وسم » را مىرساند .
اسم هر چيزى ، علامت آن است و هر لفظ كه براى جوهر يا براى عرض وضع گردد ، بدون آنكه نسبتى در آن ، اعتبار شود ؛ آن را اسم مىنامند .
اسم خدا عبارتست از آنچه بر خداى تعالى دلالت كند ؛ چه لفظ و چه مفهوم ذهنى و چه جوهر عينى و خارجى باشد و اختصاصى به نامهاى لفظى يا مفاهيم ذهنى ندارد ؛ زيرا در اخبار « اسم » در بسيارى موارد به ذاتهاى عينى ، يعنى ، موجودات خارجى اطلاق گرديده است .
در سورهء بقره ، ضمن تفسير آيهء
عَلَّمَ آدَمَ الْأَسْماءَ كُلَّها
تحقيق كاملى دربارهء اسم خواهد آمد .
امّا تفاوت بين اسم و صفت ؛ آنگاه كه اگر در اسم معنائى از معانى در نظر گرفته شود ؛ مانند فرقى است كه ميان مشتق و مبدأ اشتقاق مىباشد . مثل ، علم ( مبدأ اشتقاق ) و عالم ( مشتق ) ، كه علم را به شرط « لا » در نظر گرفتهاند ؛ ازاينرو ، بر ذاتى كه به آن موصوف باشد ، اطلاق نمىشود ولى كلمهء عالم « مأخوذ لا به شرط شيء » است ؛ يعنى ، مقيّد به هيچ شرطى نمىباشد ؛ از اين جهت بر هر ذاتى كه موصوف به علم باشد صادق است و وجود ذات در مشتقّ معتبر نيست ، چه اگر علمى فرض كنيم كه مجرّد بوده و به خود قائم باشد ؛ كلمهء عالم بر آن صدق مىكند ، بلكه مىگوئيم ذات بارى تعالى ، علم مجرّد و قائم به ذات است پس عالم