جزو متحدين ما درآمد ، اين هم به نفع ما بود ؛ ولى يك مانع ديگر براى نزديكى من به تو فراهم شد تا اينكه ساسها و كادوزىها نيز به تو ملحق شدند . همهء اينها مايهء نصرت و وسيلهء ارتقاى تو شد و حقا خدماتشان مورد توجه قرار گرفت آنها نيز در ارادت و صميميت از هيچچيزى فروگذار ننمودند . مشغلهء تو به اندازهاى وسيع شد كه مىبايستى به جزئيات كليهء امور از سوارهنظام و پياده و سلاح و ارابه و غيره رسيدگى كنى ولى اميدوار بودم كه وقتى اين امور سامان يافت قدرى فراغت بيابى و به درد دل ياران قديمىات توجهى داشته باشى . تا اينكه به يارى خدايان بر مشغلهاى مهمتر و مأموريتى خطير فايق آمدى و شهر سارد را مسخر ساختى ؛ كرزوس در دستت اسير شد ؛ آنگاه بر سلطنت نينوا تسلط يافتى و سرتاسر سرزمينهاى وسيع به دستت مسخر شد . اما چه فايده ؟ اگر من روز گذشته سعى و كوشش فراوانى به خرج نمىدادم و انبوه جمعيت را از چپ و راست نمىراندم محال بود دستم به دامانت برسد . بالاخره پس از كوشش بسيار به زيارتت نايل آمدم ، دست محبت به سرم كشيدى . نتيجه اين شد كه يك روز تمام بدون اينكه بتوانم چيزى بخورم يا بنوشم در سايهات ايستادم و شاهد مراجعهء هزاران نفر از عرض حال دهندگان بودم . حتى نتوانستم كلمهاى با تو صحبت كنم يا لفظى از دهانت بشنوم .
اما اگر امروز باز به علت كثرت مراجعهكنندگان دستم از دامانت كوتاه شود كارى خواهم كرد كه عموم مردم از كنارت دور شوند تا دقيقهاى هم به ما برسى . ما از ياران قديمى تو هستيم و بايد از درك صحبت و فيض حضورت برخوردار شويم . »
كورش و جملهء حضار از اين نتيجه كه آرتاباس از سخنانش گرفت خنديدند . سپس كريزانتاس پارسى رشتهء صحبت را به دست گرفت و گفت : « ديروز تو نتوانستى خود را به عموم حضار برسانى ، يا به سبب دلايلى كه ذكر كردى يا اينكه نخواستى ما را بر ديگران رجحان نهى ، ولى اين را بدان كه ما به طلب خير و مصلحتى كمر به خدمتت بستهايم ، بايد به هر وسيله كه ميسر است مردم را به سوى خود جلب كنيم تا اينكه به رضا و رغبت شريك خستگىهاى ما و در مخاطرات با ما سهيم و شريك باشند . اما حالا به مرتبهاى رسيدهاى كه نه تنها ميل و رغبت تو ، بلكه وسعت و سنگينى امور ايجاب مىكند كه بر مسندى كه برازندهء تو است جلوس كنى و به ادارهء امور سترگ بپردازى ؛ تو بايد مركزى بنياد گذارى و خانهاى براى رتقوفتق امور برپا سازى ، كاخى را پى افكنى كه قبلهگاه مردم و مايهء اميد و سرافرازى آنها باشد . آيا سزاوار است ما كه به خدمتت مباهات مىكنيم صاحب خانه و كاشانه باشيم و تو كه حامى و فرمانرواى مايى بىسامان باشى ؟ »
همينكه سخنان كريزانتاس به اينجا رسيد جملهء حضار كف زدند و يكدل و يكزبان كورش را مولا و بزرگ خود خواندند . آنگاه كورش به قصرى كه براى او تهيه كرده بودند عزيمت نمود .
كورشنامه ( فارسى ) — صفحة 218
مساهمون: گزنفون
ص٢١٨