پانتئا را ديد كه بر خاك نشسته و سر شوهرش را بر روى زانوى غم نهاده است ، اشك در چشمانش حلقه زد ، با حالى زار بگريست و بانگ برآورد : « دريغ ، دريغ اى روح باوفا و شجاع كه رفتى و ما را ترك گفتى ! » آنگاه زانو بر زمين زد و دست آن يار دلير را گرفت . ولى دست مرده در كفش باقى ماند ، چون مصريان آن را از بدن جدا نموده بودند . درد و الم كورش از اين اتفاق مضاعف شد . پانتئا شيون كرد و دست بريده را از كورش گرفت ، آن را بوسيد و سعى كرد به بدن شوهرش ملحق كند .
- آه كورش ، اكنون مثل اينكه درست شد . دستش به جاى خود قرار گرفته . زارى و فغان فايده ندارد . كورش ، شوهرم به خاطر من خود را به تو رساند ، شايد مهر و محبت تو نيز او را به اينجا كشاند . آه چه زن بدبختى بودم ، پىدرپى او را تشويق مىكردم كه كارهاى بزرگ انجام دهد تا لايق دوستى و اكرام تو باشد . شوهرم به عاقبت خود فكر نمىكرد ، هراسى در دل نداشت ، فكر و ذكرش اين بود كه خدمت شايستهاى براى تو انجام دهد . شوهرم مردانه مرد ، ذرهاى بيم و سستى در كارش نبود . من كه او را تشويق و ترغيب مىكردم زندهام ، زندهام و در كنار جسد بىجانش نشستهام .
اشك حسرت بر رخسار كورش جارى بود بدون اينكه توانايى ايراد سخنى داشته باشد .
بالاخره پس از مدتى سكوت را شكست و گفت : « بلى پانتئا ، شوهرت به مرگ پرافتخارى شهيد شد ، فاتح و پيروز شد ، اجازه بده جسدش را با احترام بپوشانم . » آنگاه گوبرياس و گاداتاس پارچه و تجملات بسيار آوردند و جسد آن مرد دلير را با احترام بسيار غرق زيور كردند . كورش پانتئا را مخاطب ساخته گفت : « افتخارات و احترامات ديگرى نصيب او خواهد شد بر مزارش بناى مجللى كه شايستهء او و تو است برپا خواهند ساخت و قربانىهايى كه درخور چنين مرد شجاعى است به افتخارش نثار خواهند كرد . تو بدون تجليل و احترام يا يكه و تنها باقى نخواهى ماند ، تقوا و بزرگمنشى تو مايهء افتخار تو و سبب اعزاز و اكرام من خواهد بود . من هركس را معين كنى در خدمتت خواهم گمارد تا به هر محلى كه ميل دارى به روى . » پانتئا جواب داد : « بيش از اين مزاحمتى فراهم نخواهم كرد . من آن ديارى را كه به سوى آن پرواز خواهم كرد از تو پنهان نمىكنم . »
پس از اين گفتوگو كورش با حسرت تمام او را وداع كرد . به حال زنى كه چنين شوهرى را از دست داده و به حال مردى كه چنين زنى را تنها گذارده است تأسف مىخورد . پانتئا خواجگان را به عنوان اينكه : « بگذاريد يك دم آنطور كه دلم مىخواهد زار بگريم » از خود دور كرد . فقط دايهء خود را رخصت داد در برابرش بماند . چون تنها شدند گفت پس از مرگم مرا زير همان پارچهاى كه به تن شوهرم پوشاندهاند قرار بده . دايه استدعا و استغاثه مىكرد كه از تصميم خود منصرف
كورشنامه ( فارسى ) — صفحة 207
مساهمون: گزنفون
ص٢٠٧