كورش از سخنان كرزوس سپاسگزارى نموده گفت : « اى كرزوس ، تو از هاتف دلف طالع خويش را استفسار كردهاى ، چون به من اطمينان دادهاند كه نسبت به آپولون ارادت خاصى دارى و به دلالتها و نصايحش عمل مىكنى ، جوابش چه بود ؟ » كرزوس جواب داد : « كاش چنين بود ، اما من وقتى دست به درگاه آپولون برداشتم كه اعمالى نموده بودم كه تماما خلاف آن بود كه مىتوانست حسن توجه خدايان را به من معطوف سازد . »
- چگونه اعمالى بود ، به من بازگو ، باعث اعجاب من است .
- قبل از اينكه سؤال كرده باشم ، خواستم ببينم آيا سخن خدايان پيوسته عين صواب است با خير ، اما خدايان مانند مردان نيك و زيبا دوست ندارند كه در هرچه اعلام مىدارند شك و ترديدى روا دارند . چون ملتفت خطاى خويش شدم رسولانى فرستادم و سؤال كردم آيا من صاحب فرزند خواهم شد يا خير ؟ جوابى نشنيدم . سپس مبالغ هنگفتى سيم و زر و هزاران قربانى به درگاهش نثار كردم . آنگاه حاجتم را تكرار كردم و پرسيدم براى داشتن فرزند چه تدبيرى به كار برم ؟ ناگاه هاتف جواب داد غم مخور صاحب فرزند خواهى شد ؛ و راست مىگفت ، مرا گول نمىزد . صاحب فرزند شدم ، اما فرزندانى كه به كار نمىآيند . يكى از فرزندانم گنگ و لال است . ديگرى طبعى پاك و بدنى سالم داشت ولى در عنفوان جوانى بدرود زندگى گفت . من با خاطرى اندوهگين كسانى به درگاهش فرستادم و سؤال كردم براى اينكه بقيهء عمر را به راحتى و خوشى بگذرانم چه كنم ؟ جواب داد : كرزوس خود را بشناس و شاد زى .
اين نويد هاتف مرا غرق سرور كرد . پيش خود خيال مىكردم با تحمل چنين چيز راحت و سبكى راه سعادت و خوشى در پيش پايم باز است . شنيده بودم شناختن ديگران بعضى اوقات امرى است مشكل ، اما شناختن خود را سهل و آسان و امرى پيش پا افتاده مىدانستم و هيچ باور نمىكردم مردى باشد كه خود را نشناسد . از آنروز من زندگانى آرام و راحتى داشتم و مرگ فرزند خود را حكم تقدير دانستم . سر تسليم فرود آوردم . اما از روزى كه به دست آسوريان عليه شما اغوا شدم و به جنگ با شما برخاستم خود را معرض مخاطرات عظيم انداختم . تا اينكه پاى خود را از معركه بيرون كشيدم ، باز خود را از خطر مصون دانستم ، لذا زبان شكايت و اعتراض به درگاه خدايان نگشودم ، چون به محض اينكه در خود ياراى مقاومت نديديم خود را به كنارى كشيدم و در حمايت خدايان جانى به سلامت بردم و ياران و درباريانم نيز با من در امن و امان باقى ماندند . تا اينكه براى دومين بار به هواى ثروت بىكرانم و بنا به دعوت و اصرار كسانى كه مرا به رياست و فرماندهى خود دعوت كردند و به خاطر هداياى بسيارى كه به من تفويض كردند و به سبب تملقگويى كسانى كه به من وانمود كردند كه اگر سرفرماندهى را قبول كنم ، هم از در اطاعت اوامرم درخواهند آمد و من بزرگترين مردان روزگار خواهم شد ، خلاصه به سبب
كورشنامه ( فارسى ) — صفحة 204
مساهمون: گزنفون
ص٢٠٤