تشييع جنازهء آبراداتاس . خودكشى پانتئا . كورش بناى مجللى بر مزار آنان برپا ساخت .
فصل سوم تشييع جنازهء آبراداتاس . خودكشى پانتئا . مزار آنها
پس از خاتمهء اين گفتوگو هردو به استراحت پرداختند . فرداى آنروز ، كورش عموم ياران و سركردگان را به حضور خود طلبيد و دستهاى را مأمور جمعآورى و تحويل خزاين كرد و گروهى را مأمور ساخت تا آن ثروت عظيم را شمارش كنند ، سهم موبدان را براى ايثار در راه خدايان كنار بگذارند و بقيه را در جعبهها بريزند و در آنها را استوار ببندند و در ارابهها جاى دهند تا پيوسته در دنبال سپاه حركت دهند و بر هركس كه ابراز لياقت كرد از آن خزاين پاداش دهند . آنچه فرمان داده بود اجرا شد . سپس تنى چند از نديمان و خدمتگزاران خود را فراخواند و گفت : « آيا كسى از شما آبراداتاس را ديده است ؟ من متعجبم ، او كه سابقا مكرر به ملاقات ما مىآمد ، چرا به سراغ ما نيامده است ؟ » يكى از خادمان جواب داد : « سرور من ، عمرت دراز باد ، او ديگر در قيد حيات نيست ، در حين حمله عليه مصريان ، بر روى ارابهء خود ، جان شيرين به جانآفرين تسليم كرد .
مىگويند همهء لشكريانش ، به استثناى آنان كه با او بودند ، چون كثرت و قدرت مصريان را ديدند ، پشت به دشمن كردند . زنش پس از وقوف از مرگ محبوب بر سر نعش او شتافت ، آن را از زمين برداشت ، بر روى ارابهء خود قرار داده و به حوالى رود پاكتول برد . در آنجا ، چون خواجگان و نوكران مشغول حفر مزارى در بالاى تپه ، براى او شدهاند ، زن باوفايش ، بر روى زمين نشسته سر آن دلآور را كه با لباسهاى فاخر پوشانده شده بر روى زانوى خود گذارده است . » كورش كه اين خبر را بشنيد آهى پرسوز كشيد و بىدرنگ بر اسب خويش سوار شد و با هزار نفر سوار به آن محل ماتمزا رو آورد .
به گاداتاس و گوبرياس امر داد كه فاخرترين و مجللترين تزيينات را با خود بردارند تا جنازهء آن مرد شريف را كه شجاعانه جان خود را فدا كرده بود بپوشانند . سپس فرمان داد گلهداران گاو و گوسفند فراوان به آن محل منتقل نمايند تا بر سر مزارش قربانى كنند . كورش به محض اينكه