تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كورشنامه ( فارسى ) — صفحة 134

مساهمون:

ص١٣٤
مضيقه نماند . گوبرياس كه عموم سربازان خويش را از قصر خارج كرده بود از كورش استدعا كرد وارد قصر شود . كورش بااحتياط قبلا طلايه‌داران خويش را فرستاد ؛ آن‌گاه ، خود وارد شد . به محض اين‌كه وارد شد دستور داد در بزرگ قصر را تماما باز كردند . آن‌گاه از عموم سركردگان دعوت كرد وارد شوند . پس از اين‌كه عموم وارد شدند ، گوبرياس فرمان داد جام‌هاى طلا ، قدح و قاب‌هاى زرين با آنچه اثاثهء ذىقيمت موجود بود با مبالغ خطير وجوه نقد نثار قدوم كورش نمودند . سپس دختر خود را به‌حضور شاه معرفى كرد . دختر اندامى بس زيبا و صورت و رخسارى دل‌فريب داشت ولى غبار ماتم آن همه ملاحت و جلال را پوشانده بود . زيرا به‌سبب مرگ برادر عزيزش لباس عزا بر تن داشت . پس از اين‌كه جملهء ذخاير و جواهرات نثار قدوم كورش شد ، گوبرياس شاه را مخاطب ساخته گفت : « اى كورش آنچه ثروت دارم در پاى تو مىريزم و دخترم را به دستت مىسپارم ، تا هرگونه مصلحت مىدانى رفتار كنى . در مقابل ، من فقط يك تقاضا دارم كه انتقام پسرم را بستانى و دخترم استدعا دارد خون برادرش تباه نشود . » كورش جواب داد : « من به تو گفته بودم چنان‌چه در گفتار خود صميمى باشى انتقام پسرت را خواهم كشيد . امروز چون دريافتم آنچه اظهار داشته‌اى عين حقيقت است ، به تو قول مىدهم كه به يارى خدايان داد تو و دخترت را از قاتل قهار بستانم . آنچه به من بخشيدى قبول كردم و عينا به دخترت و به آن كسى كه شوهرش خواهد شد دادم . از جمله پيش‌كش‌هايت فقط يك چيز قبول مىكنم و با خود مىبرم و بدان كه تمام خزاين انباشته شده در بابل و حتى جميع ثروت روزگار با اين يك هديه كه در حين عزيمت از تو قبول خواهم كرد و دل مرا از شوق و شعف انباشته مىكند ، برابرى نمىكند . » گوبرياس كه از اين همه فتوت غرق حيرت شده و حدس مىزد كه غرض كورش همانا دختر او است گفت : « كورش ، اين هديهء گران‌بها چه تواند بود ؟ » كورش جواب داد : « اى گوبرياس ، در دنيا چه بسا اشخاصى هستند كه طبيعتا درصدد نيستند مرتكب ستم و بىعدالتى شوند ، يا گرد عصيان و گناه بگردند ، يا تعمدا سخن دروغ بگويند ، اما چون كسى ثروت بسيار ، اختيار مطلق ، قلعه‌هاى مستحكم و فرزندان دوست‌داشتنى به آنها سپرده است ، پيش از آن‌كه معلوم شود چگونه مردمى هستند ، رخت از جهان بيرون مىكشند . امروز تو قلعهء محكم و مسخر نشدنى در اختيارم گذاردى ، ثروت بسيار پيش پايم ريختى ، همهء قدرتت را به من تفويض نمودى ، دختر نازنينى كه مايهء مسرت و مباهات تو است ، به من واگذار نمودى ؛ اما بالاتر از همهء اين‌ها ، براى من فرصت مناسبى فراهم ساختى تا به همهء عالميان بفهمانم كه با وجود همهء اين امكانات ، از حريم خود قدمى فراتر نمىنهم ، درصدد نيستم با ميزبانان پيمان‌شكنى كنم ، يا به‌سبب حرص و ولع مال و زر به آزار و ستم ديگران بپردازم ، يا دانسته و فهميده از زير بار عهد خود شانه تهى كنم . اين بزرگ‌ترين پاداش و عزيزترين هديه‌اى است كه به