دروس في علم الأصول ( الحلقة الأولى ) ( قواعد كلى استنباط ) ( فارسى ) — صفحة 298
حالات انتفاء وصف العدالة ] . فالوصف إذن له مفهوم محدود ، و [ ذلك يعني أنّه ] يدلّ على انتفاء الحكم بانتفاء الوصف [ في بعض الحالات لا في كلّ الحالات ، أو قل : ] على نحو السالبة الجزئيّة لا على نحو السالبة الكليّة . و ينبغي أن نلاحظ في هذا المجال أنّ الوصف تارة يذكر مع موصوفه فيقال مثلا : « احترم العالم الفقيه » . و اخرى يذكر مستقلا [ أي بدون موصوفه ] فيقال : « احترم الفقيه » [ و يعبّر عن هذا القسم اصوليا باللقب ] . و الوجه الأوّل لإثبات المفهوم للوصف [ الذي كان مرجعه إلى قاعدة احترازية القيود ] لو تمّ يجري في كلتا فايدهاى براى ذكر وصف ، كافى است . ازاينرو مىفرمايد : ] پس در اين حال براى وصف مفهوم محدود است و [ منظور از مفهوم محدود آن است كه ] دلالت بر انتفاى حكم به سبب انتفاى وصف به شكل سالبه جزئيه دارد نه سالبه كليه . [ مفهوم لقب ] [ اكنون استاد شهيد به بحث دربارهء مفهوم لقب مىپردازند . ايشان اين بحث را به عنوان تتمهء بحث از وصف قرار مىدهند و مىفرمايند : ] در اينجا شايسته توجه است كه وصف ، گاه با موصوف خود ذكر مىشود و مثلا مىگويند : « عالم فقيه را احترام كن » و گاه مستقلا [ يعنى بدون موصوف ] ذكر مىشود و مىگويند : « فقيه را احترام كن » [ در اين صورت موضوع ، مركب از دو عنوان نيست كه يكى اخص از ديگرى و مقيد آن باشد ؛ بلكه يك عنوان است كه در معنا دلالت بر ذاتى و وصفى دارد . از اين قسم تعبير به لقب مىكنند كه نمونه ديگر آن در آيهء شريفه آمده است : « السَّارِقُ وَ السَّارِقَةُ فَاقْطَعُوا أَيْدِيَهُما » ] و وجه اول براى اثبات مفهوم وصف [ كه رجوع به قاعدهء احترازيت قيود داشت ] در صورتى كه تمام باشد ، در هر دو حالت [ يعنى در وصف و لقب ] جارى مىشود ؛ [ چون درهرصورت متكلم قيد فقيه بودن را تصريح كرده است و اگر در شخص الحكم دخالت نداشت ، آوردن آن خلاف ظهور حال متكلم بود . مولى به جاى « احترم العالم الفقيه » يا « احترم الفقيه » مىتوانست بگويد : « احترم العالم » ] و اما وجه دوم [ كه فايده وصف را به مقتضاى حفظ كلام مولى از لغويت ، اين مىدانست كه قيد در