46 - و اگر مىخواستندى بيرون آمدن با تو ، حقّا كه بساختندى آن سفر را برگى ؛ وليك مىنوايست خداى از جا برخاستن ايشان پس گران تن كرد ايشان را و گفتند : بنشينيد به خانه وا آن در خانه بنشستگان « 1 » *
47 - اگر بيرون آمدندى در لشكر شما بنيفزودندى شما را مگر تباهىاى ، و حقّا كه اشتران مىدوانيدندى ميان شما ؛ مىجستندى بر شما شغب و عيب شما ، و در ميان شما است جاسوسانى براى ايشان - تا خبر وا برد با نزديك آن منافقان ، - و خدايست داناى بتمامى بدان ستمكاران « 2 » *
48 - و حقّا كه مىجستند آن آزمون را - شغب و فتنه را - از پيش ، - غزو تبوك - و از هر گونه « 3 » براى هلاك كارها ، تا پديد آمد آن درست ، و آشكارا شد فرمان خداى ، و ايشانند منافقان « 4 » *
49 - و از ايشان كس است كه مىگويد دستورى ده مرا و به فتنه مه و افكن . بدان كه در خود آزمون كفر افتيدهاند ، و حقّا كه دوزخست بىشك آن نابگرويدگان « 5 » *
هامش
( 1 ) - اگر خواستندى بيرون شدن بساختندى او را ساختنى ، و لكن نخواست خداى برانگيختن ايشان [ و بيك نپسنديد خداى جنبيدن و برخاستن ايشان . ( صو ) - و لكن دشمن داشت خداى . . . ( نا ) ] ، گران كرد ايشان را ، گفت : بنشينيد با نشينندگان . ( خ )
( 2 ) - اگر بيرون شدندى اندر شما نفزودى شما را مگر تباهى تا بنهند ميان شما [ و اشتر تاختندى ميان شما . ( صو ) - كه چيزها نهند از حديثان ميان شما ( نا ) ] ، مىجويند شما را آزمايش و اندر ميان شمااند جاسوسان ايشان را ، خداست دانا بستمكاران . ( خ )
( 3 ) - ترجمهء « قلبوا » ، شايد « واژگونه » .
( 4 ) - كه بجستند آزمايشى از پيش و بگردانيدند ترا [ و زير و زبر كردند ( صو ) ] كارها تا آمد حق و پيدا آمد فرمان خداى و ايشان نخواهند . ( خ ) - . . . و ايشان دشخوار دارندگانند . ( نا )
( 5 ) - وزيشاناند آنكه گويد دستورى ده مرا و فتنه مكن مرا ، بدانكه اندر فتنه اوفتيدند كه دوزخ اندر گرفتست بكافرى . ( خ ) - و ازيشان هست آنكه گويد دستورى ده مرا ، و مه فتنه كن مرا ، بدانيد اندر فتنه افتادند و كه دوزخ اندر گيرنده است بكافران . ( نا )