و به هوا اندر بشد گفت يا جبريل اين چه بود ؟ گفت اين آنست كز نسل تو نيز پيغامبر نبود .
پس يوسف با پدرش و با مادرش « 1 » بر تخت ملك بنشستند ، و آن يازده برادر همه بيامدند و سجده كردند . و بدان كه سجده خداى را كردند عزّ و جلّ بشكر آن كه خداى عزّ و جلّ يوسف بديشان باز داد . و پدر و مادرش نيز هم چنان سجده كردند . پس يوسف گفت يعقوب را :
يا أَبَتِ هذا تَأْوِيلُ رُءْيايَ مِنْ قَبْلُ قَدْ جَعَلَها رَبِّي حَقًّا .
« 2 » گفت يا پدر اين تأويل آن خوابست كه من ديده بودم از پيش ازين ، خداى عزّ و جلّ آن راست بكرد ، و با من بسيار نيكوى كرد كه مرا از چاه و از زندان راحت آورد « 3 » و روى ترا به من نمود . چنانك گفت عزّ و جلّ :
وَ رَفَعَ أَبَوَيْهِ عَلَى الْعَرْشِ وَ خَرُّوا لَهُ سُجَّداً وَ قالَ يا أَبَتِ هذا تَأْوِيلُ رُءْيايَ مِنْ قَبْلُ .
الى الايه . « 4 » و بدان كه مر يوسف را مادر نبود كه مادرش مرده بود و آن خواهر مادر بجاى مادر باشد ، و نيز برادر پدر بجاى پدر باشد ، چنان كه پيغامبر گفت عليه السّلام : العمّ صنو ابيه .
پس يعقوب آنجا بنزديك يوسف ببود ، و يعقوب [ را ] « 5 » بمصر بيست و چهار سال زندگانى بود ، پس بمرد ، و يوسف بماند از پس او و برادران و برادرزادگان ، و مرين يازده برادر او را نسل آمد بسيار ، و نسل ايشان چندان گشت كه جايها بگرفتند ، و بنى اسرايل همه ازيشان بود ، و آن دوازده سبط فرزندزادگان يعقوب بودند ، و اسرايل اللَّه
هامش
( 1 ) - و خالتش . ( خ )
( 2 ) - يوسف 100
( 3 ) - برهانيد . ( خ ) - راحت كرد .
( نا ) - راحت آورد . ( صو )
( 4 ) - يوسف 100
( 5 ) ( خ . نا )