گفت :
أَ إِنَّكَ لَأَنْتَ يُوسُفُ ؟ قالَ أَنَا يُوسُفُ وَ هذا أَخِي .
« 1 » ايه الملك تو يوسفى ؟ گفت بلى من يوسفام و ابن يامين برادر من است . خداى عزّ و جل منت نهاد بر ما و ما را بهم باز رسانيد .
پس ايشان همه گرد او اندر آمدند ، و خروش اندر گرفتند ، گفتند زينهار يا برادر بر ما بفضل خويش رحمت كن ، و گناهان ما عفو كن كه ما بسيار جفاها كردهايم بجاى يوسف . « 2 » گفت :
لا تَثْرِيبَ عَلَيْكُمُ الْيَوْمَ يَغْفِرُ اللَّهُ لَكُمْ .
« 3 » سرزنش نيست بر شما امروز بدانچه كرديد و من شما را عفو كردم ، وز خداى تعالى خواهم كه شما را بيامرزد .
پس ايشان را گفت اين پيراهن من برداريد و زود ببريد بر پدر من ، و بر سر وى افكنيد تا چشم او روشن گردد . پس باز گرديد و پدر و اهل بيت مرا برداريد و سوى من آريد .
پس برادران يوسف برفتند و پيراهن يوسف ببردند كه بر روى پدر افكنند . چون لختى بيامدند خداى عزّ و جلّ باد را بفرمود تا بوى پيراهن يوسف بيعقوب رسانيد و هنوز مسافت هفتاد ميل بكنعان بود . چون يعقوب بوى پيراهن يوسف بتافت « 4 » بتك خاست ، چون شيفتگان همى دويد ، و همىگفت همه اهل بيت من گرد آييد كه من بوى يوسف همى يابم از راه دور ، مرا بدان ده « 5 » ببريد . همه اهل بيت او گرد آمد « 6 » و روى به دو اندر نهادند ، گفتند چرا چنين همىكنى ، خويشتن به درد عذاب همىدارى . « 7 »
هامش
( 1 ) - يوسف 90
( 2 ) - كه ما بر تو بسيار جفاها كردهايم . پس يوسف . ( خ )
( 3 ) - يوسف 93
( 4 ) - بيافت . ( خ . صو . نا )
( 5 ) - راه . ( خ . نا ) - ده .
( صو )
( 6 ) - آمدند . ( خ . نا . صو )
( 7 ) - به درد و عذاب دارى . ( صو ) - چنين مى عذاب دارى . ( خ )