پس چون برادران بكنعان رسيدند يهودا مهتر برادران بود ، گفت پيراهن يوسف مرا دهيد تا اين مژده من برم كه من بودم كه آن روز يوسف را از پدر بخواستم تا هم از من شاد گردد . پس پيراهن يوسف او را دادند . و يهودا از پيش ايشان بيامد ، و پدر را آگاه كرد . پيراهن يوسف بر روى پدر افكند . پدرشان « 1 » همانگه چشم روشن گشت ، و گفت شكر خداى را كه مرا ازين غمان برهانيد .
پس پسران يعقوب او را گفتند يا پدر ما را آمرزش خواه . يعقوب گفت :
سَوْفَ أَسْتَغْفِرُ لَكُمْ رَبِّي إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِيمُ .
« 2 » گفت آمرزش خواهم شما را از خداى عزّ و جلّ امروز كه اوست آمرزگار . « 3 » پس يعقوب كار بساخت و همه اهل بيت خويش را برگرفت و روى بمصر نهاد . چون يوسف خبر آمدن پدر بشنيد همه سپاه خويش را بر نشاند ، و ملك مصر با يوسف برفت . چون چشم او بر پدر افتاد همه سپاه را پياده كرد ، و خود با ملك مصر پيش رفت ، و مر پدر را ببر اندر گرفت ، و سر و روى او بوسه داد ، و پدرش را بمصر فرو آورد بخانهء خويش . و خداى عزّ و جلّ وحى فرستاد سوى يوسف گفت يا يوسف چرا پيش پدر رفتى پياده نگشتى ، و حرمت او نگاه نداشتى . بدان كه اين چنين كردى پيغامبرى از نسل تو ببريدم و هرگز ترا هيچ فرزند پيغامبر نبود .
گروهى گويند جبرايل اندران وقت بنزديك يوسف آمد كه پدرشان را پياده نگشت ، گفت مشت فراهم كن . فراز كرد . « 4 » گفت اكنون باز كن . باز كرد . دودى « 5 » از سر انگشتان يوسف بيرون آمد
هامش
( 1 ) - پدرشان را . ( نا )
( 2 ) - يوسف 98
( 3 ) - آمرزش خواهم شما را كه او آمرزگارست . ( خ )
( 4 ) - فراهم كرد . ( خ )
( 5 ) - نورى . ( خ . نا ) - دودى . ( صو )