و گريستن برو افتاد .
نامهء يعقوب عليه السلام « 1 »
و يعقوب بنامه اندر نبشت ، بسم اللَّه الرّحمن الرّحيم . من يعقوب اسرايل اللَّه ابن اسحق ذبيح اللَّه ابن ابراهيم خليل اللَّه . امّا بعد پوشيده نيست بر ملك كه ما فرزندان ابرهيمايم ، و همه اهل بيت بلاايم ، و به من چنين رسيدست كه ملك نيز از اهل بيت ابرهيم پيغامبرست ، خواهم كه او را بر رسانم از حالها و كارها .
اما آنچه آمد بر جدّ من ابرهيم از دست نمرود بن كنعان كه او را به آتش انداخت تا خداى عزّ و جلّ برو ببخشود ، و آن آتش برو سرد كرد ، تا ازان عذاب نمرود رهايى يافت . اما پدر من اسحق و آنچه برو آمد از حديث ذبح گشتن بدان زارى ، تا خداوند برو رحمت كرد ، و آن كبش بفرستاد بفدا كردن ، تا پدر من اسحق ازان راحت يافت . اكنون از چهل سال باز بر من آن آمدست از فرزند من يوسف ، و گم بودن او از من ، كه از بس كه بگريستم هر دو چشم من برفت ، بيچاره شدم ، و هيچ خبر يوسف خويش ندارم كه كار او بر من پوشيده است ، و من اندوه يوسف بدين برادر او همىگزارم . اكنون ملك او را بازداشتست بحبس خويش ، بايد كه ملك او را به من بخشد كه مرا غم يوسف تباه [ كردست ] « 2 » اكنون ملك مرا درد به درد بيفزايد . « 3 »
هامش
( 1 ) - پس يعقوب نامه نبشت و فرزندان او باز مصر رفتند . ياد كردن نامهء يعقوب بيوسف عليهما السلام . ( خ )
( 2 ) ( خ . صو . نا )
( 3 ) - اكنون مرا ملك درد بر درد نيفزايد . ( صو ) - نيز مرا غم بر غم نيفزايد . ( خ ) - اكنون ملك مرا درد بر درد نيفزايد . و السلم . ( نا )