گفتند اى پدر ما ، ابن يامين دزدى كرد و صاع ملك بدزديد ] « 1 » و ملك او را بزندان بازداشت . گفتند :
وَ سْئَلِ الْقَرْيَةَ الَّتِي كُنَّا فِيها وَ الْعِيرَ الَّتِي أَقْبَلْنا فِيها وَ إِنَّا لَصادِقُونَ .
« 2 » يعقوب چون اين خبر بشنيد يكبارگى چشمش نابينا گشت و اندر تعبّد ايستاد به سجده پيش خداى عزّ و جلّ ، پس سر بر سجده نهاد و همىگريست تا خوابش ببرد . اندر خواب ملك الموت را ديد عليه السّلام ، گفت تو كيستى ؟
گفت من عزريايل . پس يعقوب برو سوگند نهاد كه مرا آگاه كنى كه تا جان يوسف من ستدى يا نه ؟ ملك الموت گفت به حق خالق العرش كه من جان يوسف نستدم ، و او زنده است ، و تو او را باز يا بى . هيچ اندوه مدار . پس يعقوب از خواب بيدار شد ، بانگ كرد و همه فرزندان را بخواند ، گفت برويد ، و بطلب يوسف و بطلب برادر او رويد كه من بدرست آگاه شدم كه يوسف من زنده است . و كودكانش همه روى به دو اندر نهادند ، او را گفتند تو خرف شدهاى و ديوانه ، چرا يوسف را چندين ياد كنى پس از چهل سال كه او را گرگ بخورد . اكنون هر زمانى غم و عنا بر خويشتن همىفزايى ، بدانك مرده باز نيايد و لكن نامه بنبيس از بهر ابن يامين تا ما نامه سوى مصر بريم ، باشد كه بر شما رحمت كند ، و آن گناهكار را عفو كند .
پس يعقوب نامه نبشت و فرزندان را باز گردانيد بمصر . و فرزندان يعقوب بمصر باز شدند ، و نامهء پدرشان [ بدادند بملك مصر ، و چون يوسف نامهء پدرشان ] « 3 » بخواند و آن زاريها بديد يوسف [ را ] عليه السّلام صبر نمايد
هامش
( 1 ) ( خ ) - برادران بساختند رفتن را سوى كنعان و به پدر باز شدند و پدر را ازين كار آگاه كردند و گفتند يا پدر ما پسر تو ابن يامين دزدى كرد و صاع ملك را بدزديد .
( نا ) - و اين عبارت از متن افتاده است .
( 2 ) - يوسف 82
( 3 ) ( صو . نا ) - اين عبارت از متن سقط شده است .