يوسف چون ايشان اين سخن بگفتند آن راز داشت و اندر دل خويش گفت ، بد خلقىايد كه شما بر من اين همه انديشيد و چنين همى دروغ گوييد . چنانك گفت عزّ و جلّ :
فَأَسَرَّها يُوسُفُ فِي نَفْسِهِ وَ لَمْ يُبْدِها لَهُمْ ، قالَ أَنْتُمْ شَرٌّ مَكاناً ، وَ اللَّهُ أَعْلَمُ بِما تَصِفُونَ .
« 1 » پس گفتند ايه « 2 » الملك . اين پسر را پدرى است سخت ضعيف ، ما از پدر بپذيرفتيم كه او را بسلامت بنزديك تو باز آريم ، بايد كه حرمت پدر ما بشناسى و گر اين برادر ما خطايى كرد از بهر آن پدر ما عفو كنى ، و گر نه ببدل او يكى از ما بگيرى و بزندان كنى ، كه ما بى او بنزديك پدر نتوانيم رفتن . يوسف گفت معاذ اللَّه كمن چنين كنم ، بىگناهى را بگيرم بجاى گناه كارى .
وزيشان يك برادر شمعون نام بود ، و هران هنگام كه او را خشم برآمدى موى اندامهاى او برپاى خاستى ، و بانگى بكردى كه هر كى آواز او بشنيدى هش ازو برفتى ، بودى كزان آواز او به مردى ، مگر كسى از فرزندان يعقوب يا از فرزندان او دست به دو فرو آوردى آن هنگام خشم ازو برفتى ، و گر نه هر كى آن آواز او بشنيدى هلاك شدى . پس اين شمعون سوى ملك آمد ، گفت ايه « « 3 » » الملك ما را صبر برسيد ، و مرا خشم برآمد ، من اكنون بانگى كنم كه هر كى آواز من بشنود هم بر جاى بميرد ، اگر اين برادر ما را بما باز دهى و اگر نه من بانگ بكنم ، و آن بىكام من برآيد چون اندوهگين گردم ، و اكنون اندوهگين گشتم . يوسف « 4 » دانست كه او همىراست گويد كه بكودكى بسيار
هامش
( 1 ) - يوسف 77 .
( 2 ، 3 ) - ايها . ( خ . نا . صو )
( 4 ) - و اكنون اندوهگين گشتهام و بر تن خويشم بيشتر ازين پادشايى نيست ، و باشد كه آن بانگ از من برآيد و تنى چند اينجا جان بدهند ، آن گه ملك گناه آن از من بيند . يوسف . ( نا )