ديده بود آن از وى ، چون او را خشم آمدى آن بانگ ازو جدا شدى ، مويها چون جوالدوز از اندامهاى او برآمدى ؛ پس چون خويشاوندى ازان يعقوب دست فرو آوردى آن خشم ازو برفتى . پس يوسف را يكى پسر بود مقدار پنج ساله ، او را بيرون آورد تا دست بر شمعون نهد « 1 » چنانك كس ندانست كه او همى چه كند . همانگه آن خشم او بنشست .
پس فرزندان يعقوب گفتند اينجا كسى است از فرزندان يعقوب يا از اهل بيت او كه دست به دو فرو آورد . پس ازين حديث بماندند و ندانستند كه چه رسد .
يوسف بتخت ملك برنشسته بود و طاسى پيش نهاده بود پر از گلاب .
يوسف آن طاس را تهى كرد ، و دست بدان طاس برزد ، و مر فرزندان يعقوب را گفت شما دانيد كه اين طاس چه همىگويد . گفتند نه دانيم .
يوسف گفت من دانم ، اين طاس همىگويد كه اين برادر شما كه همى گوييد كه او را گرگ بخورد دروغ همىگوييد كه شما او را تباه كرديد ، و بچاه افكنديد . ابن يامين بر پاى خاست و زمين بوسه داد پيش يوسف ، گفت ايّه الملك بپرس از اين طاس تا اين برادر ما زنده هست يا نى .
يوسف يكى دست ديگر بران طاس بر زد ، آوازى ديگر برآمد ، گفت اين چنين همىگويد كه زنده هست . و ابن يامين اين حديث براى روى برادران « 2 » همى كرد و گر نه يوسف اندر نهان خويشتن برو پيدا كرده بود .
پس چون دانستند كه ملك ابن يامين باز نمىدهد برادران همه بساختند رفتن سوى پدر [ بكنعان ، و پدرشان را ازين كار آگاه كردند .
هامش
( 1 ) - نهاد . ( خ . نا )
( 2 ) - بر روى برادران . ( نا . خ )