ما را بخواست ، و يهودا را سوى خويش را « 1 » باز گرفت گروگان .
يعقوب گفت من اين فرزند را نفرستم و گر ما همه از گرسنگى بميريم .
پس چون آن بارها بگشادند و آن سوزيانها كه به بهاى گندم داده بودند باز يافتند ، پس همه برادران گرد آمدند ، و روى به پدر اندر نهادند ، گفتند يا پدر اگر آن ملك فرزند تو بودى او اين چنين نكردى كه با تو كرده است ، اكنون هيچ چاره نيست اين پسر را سوى او بايد فرستادن تا مرين را ببيند . پس يعقوب گفت :
لَنْ أُرْسِلَهُ مَعَكُمْ حَتَّى تُؤْتُونِ مَوْثِقاً مِنَ اللَّهِ لَتَأْتُنَّنِي بِهِ إِلَّا أَنْ يُحاطَ بِكُمْ .
« 2 » گفت من اين پسر را بشما نفرستم تا پيمان كنيد با من و سوگند خوريد كه او را بنزديك من آريد .
ايشان يك يك پذيرفتارى كردند كه ما اين را باز به تو آريم .
پس يعقوب ابن يامين را بديشان سپرد . گفت من اين را بخداى عزّ و جلّ سپردم . همه برادران روى بمصر باز نهادند ، و ابن يامين بايشان « 3 » بود .
چون بمصر رسيدند همه برفتند تا پيش ملك ، و ابن يامين را آنجا بپاى كردند ، گفتند اينست برادر ما كه تو بخواستى او را .
يوسف [ را ] « 4 » به خانه اندر مهمان خانها بود ، بفرمود تا دو دو فروآوردند و ابن يامين تنها بماند ، او را با خويشتن فرو آورد ، و به او حديث ايشان همىكرد ، و ابن يامين را همه آگاه كرد ، و ايشان را هيچ گمانى نبود بدان كار .
هامش
( 1 ) - خويش . ( خ ) - و متن اشتباه است .
( 2 ) - يوسف 66 .
( 3 ) - با ايشان .
( صو . نا )
( 4 ) - نسخ ديگر .