چنان شنودم كه بمصر اندر ملكى است از فرزندان ابرهيم كه طعام همى دهد خلق را ، اكنون نامهء من سوى او بريد كه هيچ شك نيست كه او مرا شناسد اگر از فرزندزادگان ابرهيم است شما را طعام فروشد يا دهد كه شما را همىگويند نيكو « 1 » كار مردى است با جهانيان .
[ حديث رفتن برادران بيوسف عليه السلام ] « 2 »
پس اين ده پسر يعقوب برفتند و نامه پدرشان بمصر بردند سوى يوسف .
چون از پيش يعقوب برفتند يعقوب بديشان اندر نگرست ، ايشان ده برادر بودند با قد و بالا نيكو ، بترسيد بريشان از چشمزدگى . ايشان را گفت يا فرزندان من ، نگر ، همچنين بجمله بدروازهء مصر اندر نرويد ، چون آنجا رسيد جدا جدا بدروازه اندر شويد ، متفرق ، تا شما را چشم زدگى « 3 » نرسد . چنانك گفت عزّ و جلّ حكايت از يعقوب :
يا بَنِيَّ لا تَدْخُلُوا مِنْ بابٍ واحِدٍ وَ ادْخُلُوا مِنْ أَبْوابٍ مُتَفَرِّقَةٍ ، وَ ما أُغْنِي عَنْكُمْ مِنَ اللَّهِ مِنْ شَيْءٍ إِنِ الْحُكْمُ إِلَّا لِلَّهِ .
« 4 » پس اين برادران برفتند ، و بمصر شدند ، سوى يوسف رفتند . و چون يوسف ايشان را بديد [ بشناخت ] ، و اين برادران يوسف را نشناختند « 5 » .
چون يوسف ايشان را بديد خواست كه بگريد . پس گفت مرا به خانه
هامش
( 1 ) - يا دهد شما را كه همىگويند نيكو . ( نا )
( 2 ) ( خ ) - رفتن برادران نزديك يوسف . ( نا ) - نامه فرستادن يعقوب عليه السلام . ( صو ) - در متن جاى عنوان باز گذاشته شده ولى نوشته نشده .
( 3 ) - چشم بد . ( خ ) - چشم زدگى . ( صو . نا )
( 4 ) - يوسف 67
( 5 ) - چون ايشان را بديد بشناخت و ايشان مر او را نشناختند .
( خ ) - چون يوسف مر ايشان را بديد هم آن گه بشناخت ايشان را و اين برادران يوسف را نشناختند . ( نا )