شغل است ، بباشيد تا بيرون آيم . يوسف به خانه اندر شد بسيار بگريست ، و پس روى را بشست ، و بيرون آمد ، و مريشان را گفت شما كيستيد و بچه حاجت آمديد ؟ ايشان گفتند ما فرزندان يعقوبايم ، پيغامبر خداى ؛ ما از كنعان همىآييم ، و اين قحط آنجا افتادست ، و ما [ را ] اندر گرسنگى صبر نبود ، و پدر ما را بنزديك تو فرستاد تا ما را طعام دهى كه از گرسنگى عهجى كشيم . « 1 » يوسف گفت شما همه فرزندان يعقوبايد ؟ گفتند آرى . گفت شما چند برادرانايد ؟ گفتند ما كه اينجا آمديم ده برادرايم ، و يكى نزديك پدر است . يوسف گفت چرا آن يازدهم را با خويشتن نياورديد ؟ ايشان گفتند « 2 » از بهر آن كه او را برادرى بود هم مادر ، گرگ او را بخورد ، اكنون او را دوست دارد . يوسف گفت گرگ او را چگونه بخورد ؟
گفتند با ما بگوسپندان آمده بود ، و ما برفته بوديم و او را بكالا دست باز داشته بوديم ، « 3 » تا ما باز آمديم گرگ او را بخورد . گفت چرا نگاه نداشتيد او را ؟ گفتند ما به كار گوسپندان مشغول بوديم . گفت مرا آرزو است كه شما آن برادر را سوى من آريد تا هر چه شما را طعام بايد بدهم . و خلق انبوهى همىكردند بطعام خواستن . يوسف گفت من هر يك
هامش
( 1 ) - عهجى گشتيم . ( صو ) - غمى گشتيم . ( نا ) در نسخهء « خ » اين جمله نيست .
( 2 ) - آن يازدهم را با خويشتن نياوردى . ايشان گفتند از بهر آن كه پدر ما او را از خويشتن جدا نكند . يوسف گفت چرا او را از خويشتن جدا نكند ؟ گفتند . ( نا ) - . . . با خويشتن نياورديد ؟ گفتند از بهر آنكه پدر او را دوستتر دارد وز خويشتن جدا نكنند كمر او را برادرى بودست هم مادر . ( خ ) - با خويشتن نياورديد ؟
ايشان گفتند از بهر آنكه پدر ما او را جدا نكند از خويشتن . ( صو ) - در متن گويا جملهاى افتاده است .
( 3 ) - بر كالايها دست بازداشته بوديم . ( خ ) - بنزديك كالا رها كرده بوديم . ( نا )