است « 1 » ، و چون من اكنون مسلمان گردم ايشان آن خواستهاى من فرو گيرند ، من بروم و دختر را سوى تو فرستم ، و آن خواستهاى خويش از مكّه بيارم ، وانگه باز آيم و مسلمان شوم تو دختر را به من باز ده . پيغامبر گفت روا باشد . ابو العاص هم چنان بكرد و پيغامبر مران دختر خويش را به دو باز داد .
و اين حديث نيز از بهر آن بگفته آمد كه وقتها بود كه پيغامبران [ دختران ] « 2 » بكافران دادهاند ، و دختران كافران را بزنى كردهاند ، كه زن لوط كافر بود ، و لوط را ازو فرزندان بود بسيار . و زن نوح نيز كافر بود و نوح را ازو فرزندان بود بسيار . و همچنين لوط بود كه مران كافران را گفت :
هؤُلاءِ بَناتِي هُنَّ أَطْهَرُ لَكُمْ .
« 3 » اگر دختران مرا خواهيد تا بزنى بشما دهم . پس روزگار پيشين اين كار همىكردند و پيغامبر ما نيز عليه السّلام همچنين كرد تا آن وقت كه اين آيت آمد :
وَ لا تُنْكِحُوا الْمُشْرِكِينَ حَتَّى يُؤْمِنُوا . . .
وَ لا تَنْكِحُوا الْمُشْرِكاتِ حَتَّى يُؤْمِنَّ . . .
« 4 » از پس اين نيز هيچ دختران بكافران ندادند ، نه نيز دختران كافران را بزنى كردند .
اكنون باز گرديم بحديث كنعان و فرزندان يعقوب .
پس ايشان بدان گرسنگى و قحط اندر ماندند . و اين خبر بنزديك ايشان اوفتاد كه بمصر اندر ملكى است از فرزندان ابرهيم كه خلق [ را ] طعام همىفروشد . « 5 » پس يعقوب پسران خويش را بخواند كه من همى
هامش
( 1 ) - خواسته است بسيار . ( نا )
( 2 ) - نسخ ديگر .
( 3 ) - هود ، 78
( 4 ) - البقره ، 221 - و عبارت قرآن باشتباه كاتب جاى بجاى شده .
( 5 ) - كخلق را مى غله فروشد . ( خ )