عزّ و جلّ قضا كرد كه هفت سال حديث يوسف بر دل او همىبود و بر ملك عرضه نيارست كردن .
گروهى گويند فرامش كرد ايزد تعالى بر دل او ، تا يوسف بماند بزندان هفت سال و هفت ماه .
پس ملك مصر خوابى ديد . چنان ديد بخواب اندر كه هفت گاو بود لاغر و هفت گاو بود فربه ، اين هفت گاو لاغر اين هفت گاو فربه را بخورد . و بميان غلّها و كشتهاى خشك اندر هفت خوشه سبز ديد . پس معبّران را بخواند گفت اين خواب مرا بگزاريد ، هر كسى از ايشان چيزى همىگفت ، و ملك را هيچ خوش مىنيامد . پس شراب دار ملك را همانگه حديث يوسف ياد آمد ، پيش ملك آمد ، گفت اگر ملك مرا دستورى دهد من تعبير اين خواب راست سوى تو آرم كه يكى غلام است بحبس ملك اندر ، خواب گزارد كه من هرگز چنو نديدم بدانايى .
ملك گفت برو و تعبير اين خواب راست سوى من آر .
اين شراب دار بزندان آمد و پيش يوسف آمد او را گفت : ايّه « 1 » الصّديق اين خواب ملك بگزار . يوسف گفت بگو . [ گفت ] « 2 » ملك بخواب ديد هفت گاو لاغر هفت گاو فربه بخورد ، و هفت خوشهء سبز ديد بميان غلّها . يوسف گفت هفت سال شما را نعمت باشد ، فراخى و نيكوى ، و پس از ان قحط باشد و تنگى ، پس ازان بفراخى بازگردد ، و باران آيد ، و همه مردمان راحت بيابند . پس شراب دار ملك بيامد و آن تعبير خواب چنان كه يوسف گزارده بود او را بگفت . پس ملك بدين تعبير كردن سخت شاد شد ، گفت اين دا [ نا ] ى « 3 » و حكيمى بزندان من بود تا اكنون
هامش
( 1 ) - ايها . ( خ . صو . نا ) و در موارد بعد نيز .
( 2 ) - نسخ ديگر .
( 3 ) - دانايى .
( صو . نا )