من اين زهر بطعامى اندر كنم . پس اين رسول به خانه باز آمد . اين پير زن گفت او را چه كردى و اين زهر كرا دادى . گفت دادم ازين دو يكى را .
اين پير زن همىبود تا آن رسول از خانه بيرون شد . پس آن گاه برخاست و بسراى ملك مصر رفت ، و حاجبان را گفت كه مرا با ملك حديثى است . هر چند گفت بگو ، نگفت تا ملك را بينم نگويم . « 1 » پس او را پيش ملك مصر بردند . و اين قصّهء آن رسول هم چنان كه بود بگفت . گفت اين زهر اكنون با خوان سالارست يا با شراب دار . پس آن گاه ملك ايشان را بزندان كرد ، و چون بزندان اندر شدند اين خواب ايشان يكى را برآمد . ايشان گفتند ما اين خواب نديده بوديم يوسف گفت اين قضا رفت و بودنى بود ، اين همچنين كه من گفتم بر شما بيايد .
گروهى گويند ايشان هر دو خواب ، خواب ديده بودند و لكن آن خواب بد شرابدار ديده بود ، و آن سره خوان سلار ديده بود . پس بدل كرده بودند ، اين خواب خويش آن را داده بود و او خواب خويش او را داده بود . چون يوسف اين خواب را بگزارد ، يكى را بد آمد و يكى را سره ، گفتند اين خواب ما بدل كرديم . يوسف گفت اين هم چنان كه گفتيد ببود .
پس يوسف مر شراب دار را گفت ترا اميد راحت است بايد كه حديث من بر ملك ياد كنى و بگويى كه فلانى است « 2 » بدين گونه بزندان . خداى
هامش
( 1 ) - گفتند بگوى . گفت تا ملك را نبينم نگويم . ( خ . صو . نا )
( 2 ) - كه غلامى است . ( خ . نا ) - كفلانيست - ( صو )