مالك اذ قضيت حاجتها . گفت من بخانهء خداوندى كه مرا بخريده است بىوفايى نكنم . پس اين زنان گفتند زليخا را ، كه ترا هيچ روى نيست مگر او را يك چند بزندان كنى ، تا آن گه كه اين حديث كهن گردد ، و تو آن گه كار خويش را خوب كنى .
پس زليخا پيش عزيز مصر رفت . گفت بدان كه من از بهر اين غلام كنعانى همى بدنام گردم ، و هر كس كه ازين چيزى برو ياد كند او همىگويد گناه زن را بودست ، و من همى بدنام گردم ، بايد كه او را يك چندى بزندان كنى . عزيز را آن سخن صواب آمد و مر يوسف را بزندان كرد .
و چون يوسف بزندان اندر شد خداى را شكر كرد ، گفت يا ربّ تو اين زندان بر من آسان گذار كه تو دانى كه من اين زندان دوست دارم از خواندن آن زن مرا به حرام « 1 » . و بزندان اندر تعبّد همىكرد ، و نيز زندانبان را تعهد همىكرد ، گفتند اين غلام چه كردست . گفتند بىحرمتى كردست اندر خانهء عزيز مصر .
پس چون روزگار برآمد ، ملك خشم گرفت بر دو غلام خويش ، و هر دو را بزندان فرستاد . و يوسف زندانيان [ را ] خواب همىگزاردى . « 2 » و اين دو غلام ملك گفتند اين غلام همى خواب گزارد ، و چنين همى گويند كه خواب گزارى نيك است ، ما دو خواب از بر خويش بنهيم وزين غلام بپرسيم .
پس هر يكى خوابى از بر خويش بنهادند ، و پيش يوسف آمدند ،
هامش
( 1 ) - دوستر دارم از خواندن آن زن مرا بدان حرام . ( خ . نا )
( 2 ) - زندانيان را هر روز خواب همىگزاردى . ( صو . نا ) - زندانيان را خواب همىگزاردى . ( خ )