تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ترجمه تفسیر طبری فراهم آمده در زمان سلطنت منصوربن نوح سامانی — صفحة 776

مساهمون:

ص٧٧٦
بر در سراى نشسته بود ، با پسر عمش حديث همىكرد . اين زليخا بانگ و خروش اندر گرفت ، گفت فرياد رسيد مرا از جور اين غلام كنعانى . شويش گفت چه رسيد ترا . گفت خفته بودم اين غلام آهنگ جامهء من كرد ، اكنون بايد كه او را عقوبت كنى . يوسف چنان دانست كه اين زن پيش عزيز بهانه‌ى ديگر كند ، ندانست كه اين سخن گفت ، و لكن چون اين سخن بگفت يوسف حيلت نيافت مگر جواب آن راست به گفتن . پس عزيز روى [ سوى ] « 1 » يوسف كرد ، او را گفت يا جاهل از من نترسيدى كه اين چنين كردى . يوسف گفت اين گناه زن را بود ، اين زن به من آويخت و جامهء من بدريد . عزيز روى بسوى پسر عم خويش كرد . پسر عمش گفت اين گفتار ايشان بجامه بتوان دانستن ، نگاه بايد كردن تا جامهء يوسف كجا دريده است ، اگر از پس دريده است گناه زن را بودست ، و اگر از پيش دريده است گناه يوسف « 2 » بودست . و بدين اندر اختلاف كرده‌اند . گروهى از علما گويند بدان خانه اندر يكى كودك بود بشير اندر گاهواره ، پس خداى عزّ و جلّ او را بدان گاهواره بسخن آورد ، و اين حكم دريدن پيراهن او را كرد . « 3 » گفت اگر از پيش دريده است گناه مرد بوده است ، و گر از پس دريده است گناه زن را بودست . پس چون پيراهن نگاه كردند از پس دريده بود ، و آن كودك بران گونه گوايى بداد . عزيز مصر روى سوى زليخا كرد ، گفت اين گناه ترا بودست . روى را سوى يوسف كرد گفت يا يوسف روى از اين حديث بدار كه همىگويى گناه زن را بودست ، كه اين حديث بدنامى باشد . چنانك گفت :
أَعْرِضْ عَنْ هذا
« 4 » . پس روى را سوى
هامش
( 1 ) ( صو . نا ) ( 2 ) - گناه يوسف را . ( نا ) ( 3 ) - او كرد . ( خ ) ( 4 ) - يوسف 29