گاه بدان كار اندر بود گه به خواهش و گه بستم « 1 » تا مگر يوسف را دل بجنبد . پس يوسف به او اندر ماند و خواست كه مر زليخا را برويى از رويها از خويشتن دور كند . پس همانگه كه يوسف اين انديشه بكرد ، خداى عزّ و جلّ او را علامتى بنمود بزرگ : نگاه كرد بگوشهء خانه مر پدر خويش را ديد - يعقوب عليه السّلم - كه از گوشهء خانه بيرون آمد و اين انگشت راست بدندان گرفت ، گفت هاه « 2 » يا پسر كه اين كار نكنى ، و او را گفت ، أ تزنى و انت نبى ؟ گفت يا پسر زنا كنى و تو پيغامبر خدايى . اگر تو اين كار بكنى پيغامبرى از تو برود چون كبوترى بداسمان اندر شود « 3 » .
چنين گويند كه بدان خانه مرغى بود بقفص اندر ، مرغ با يوسف بسخن آمد گفت ، يا يوسف زينهار خداى با تو كه اين كار نكنى .
پس چون يوسف اين علامتها بديد و زليخا زان هيچ خبر نداشت ، يوسف بر پاى خاست و آهنگ در خانه كرد ، در خانه بسته بود ، و يوسف ، در خانه همىگشاد ، اين زن از پس او اندر آمد و دامن او بگرفت « 4 » از پس پشت ، يوسف بيرون رفت پيراهن او دريده شد از پس پشت حال بدين جاى رسيد . زليخا ازو نوميد گشت ، همانگه بدويد و در سراى بگشاد كه پيش شوى خويش رود . پس شويش
هامش
( 1 ) - پس زليخا با او به خواهش اندر آمد و خويشتن را همى بر آراست و چندين هنگام بدان اندر بود گاه به خواهش گاه بستم . ( خ ) - پس زليخا با او به خواهش اندر آمد و بتلطف ، و خويشتن را همى آراست براى او و به چندين هنگام بدين كار اندر بود گاه به خواهش و گاه بستم . ( نا ) - پس زليخا با او نخواست برآمدن و چندين گاه بدين كار اندر بود گه به خواهش گه بستم . ( صو )
( 2 ) - ها . ( خ ) - هاه .
( صو . نا )
( 3 ) - هم چنان كه چون كبوترى كه بپرد و به آسمان اندر شود . ( نا )
( 4 ) - زليخا از پس او اندر آمد و دامن پيراهن يوسف بگرفت . ( خ )