يوسف چون گور مادر بديد خويشتن به زمين انداخت و روى بدان گور بر نهاد ؛ و همىگريست بآوازى بلند ، گفت يا مادر ! برادران مرا بخواستند كشتن ، و مرا بچاه افكندند بىآنك من گناهى كردم بجاى ايشان ، پس آن گه مرا بفروختند ، و گفتند اگر ببندگى اقرار دهى و گرنه ترا بكشيم ، با بند گران همىبرند . پس همى گشت بر سر آن گور تا كاروان اندر گذشت . تنى چند مانده بود از كاروان ، او را بديدند بر سر آن گور ، چنان دانستند كه او گريخته است ، فراز شدند و او را بزدند سخت ، و باز محمل بردند ، و روز روشن بريشان تاريك شد . پس گفتند اين عذاب خداوند است اگر كسى گناهى كردست بگناه اقرار دهى « 1 » و توبه كنيد . اين مردمان گفتند هيچ چيز نمىدانيم از گناه كه كرديم مكر آنك يوسف را بزديم . پس اين مردمان كه يوسف را بزدند پيش او رفتند و توبه كردند و يوسف عليه السّلم بريشان خشنود شد ، و آن ظلمت و تاريكى از جهان بشد .
يوسف را بمصر بردند و نيكو بياراستند « 2 » و ببازار مصر بردند كه بفروشند . هر چه اندر مصر خلق بود بنظارهء او بيرون آمدند ، از زنان و مردان ، و مردان « 3 » و همه به دو اندر مدهوش مانده بودند ، و روشنايى روى يوسف چنان بود كه هر كجا او رفتى روشنايى روى او بر مردمان همى تافتى ، و گيسوها داشت برافكنده همه حلقه گشته « 4 » ، و اندامهاى او هر يكى از ديگر نيكوتر .
هامش
( 1 ) - اقرار دهيد . ( نا ) - اقرار كنيد . ( صو )
( 2 ) - بردند ، و برآراستند . ( خ ) - بردند ، و نيكو بياراستند . ( صو . نا )
( 3 ) - از مردمان و زنان و پيران و جوانان . ( نا ) - ظاهرا « و مردان » در متن مكررست .
( 4 ) - ببر اندر افكنده همه حلقه شده . ( خ ) - داشتى ببر افكنده همه خلق واله گشتند . ( صو ) - ببر اندر افكنده همه حلقه گشته . ( نا )