ديگر روز برادران يوسف باز قطيعه رفتند يهودا را دل برنداشت ، و برفت ، و بر سر آن چاه رفت ، نگاه كرد تا يوسف زنده هست . آواز داد .
يوسف جواب داد . يهودا نان بدان چاه اندر افكند ، و گفت هيچ غم مدار كه من برادران ترا خواهش كنم تا ترا ازين چاه بركشند .
يوسف سه روز بچاه بود ، و سه شب بدان « 1 » چاه اندر بود ، خداى عزّ و جلّ او را نگاه همىداشت . پس روز چهارم كاروانى همى آمد و سوى مصر همىبرفت ، و آن كاروان به نزديكى چاه فرو آمدند ، و مهتر آن كاروان مالك بن ذعر « 2 » بود ، اين مالك برفت و يكى مرد را با خويشتن برد ، نام او بشرى بود ، و دلو و رسن فرو گذاشتند كه آب بركشند از چاه .
مالك از پيش برفت و دلو بدان چاه اندر افكند . يوسف دست بدان رسن اندر زد ، و مالك آن را همى كشيد ، آن گران بود . چون نگاه كرد بدان چاه غلامى را ديد بدان چاه . « 3 » آواز داد ، بشرى را گفت ، يا بشرى هذا غلام . « 4 » پس بشرى بيامد و بهر دو تن يوسف را از چاه بركشيدند ، او را گفتند تو كىاى ؟ « 5 » او گفت مرا برادران بچاه افكندند . پس مالك بن ذعر بشرى را گفت ، مردمان كاروان را مگوى كه ما اين را ز چاه بركشيديم ، بايد گفت كه اين را بما همىدهند كه بفروشيم ، تا اين ما را گردد تنها ، و ما اين را بمصر بفروشيم بخواستهء بسيار . چنانك گفت عزّ و جلّ :
وَ أَسَرُّوهُ بِضاعَةً .
« 6 » پس ايشان يوسف را بكاروان آوردند و همىداشتند . پس برادران
هامش
( 1 ) - يوسف سه روز و سه شب بدان . ( خ . صو . نا )
( 2 ) - مالك بن دعر . ( خ ) - مالك بن دعر . ( تاريخ طبرى )
( 3 ) - چون نگاه كرد بچاه اندر غلامى ديد بران حال . ( خ . نا )
( 4 ) - يوسف 19
( 5 ) - كيستى . ( نا . خ ) - كيى . ( صو )
( 6 ) - يوسف 20