آنجا بكشتند ، و جامهء يوسف خون آلوده كردند . پس زارىكنان سوى پدر آمدند ، گفتند يا پدر بدان كه ما يوسف بنزديك كالا دست بازداشته بوديم ، و خود رفته بوديم بتير انداختن گرگ بيامد و او را بخورد . يعقوب گفت اى بسيار ستم كرديد « 1 » و زندگانى مرا ببرديد ، من تا روز بزرگ باندوه يوسف اندر ماندم ، و صبر بر من واجب شد .
و آن « 2 » جامهء يوسف خون آلوده بياوردند و پيش پدر بنهادند .
يعقوب عليه السّلام نگاه كرد جامهء يوسف هيچ دريده نبود . « 3 » ايشان را گفت چگونه خورد گرگ او را كه جامهء او ندريد ؟ برادران يوسف گفتند اگر خواهى تا ما برويم و آن گرگ را بگيريم و پيش تو آريم .
پدرشان گفت خواهم . پس ايشان برفتند و گرگى را بگرفتند و پيش پدر آوردند ، گفتند اين گرگ بود كه مر يوسف را بخورد . پدرشان گفت يا گرگ تو بودى كه مر فرزند مرا بخوردى ؟
خداى تعالى مران گرگ بسخن آورد تا بزفان فصيح گفت ، معاذ اللَّه كه ما چنين كنيم كه گوشت پيغامبران بر ما حرام است . يعقوب عليه السّلم همانگه دانست كه اين حديث دروغ است . پس يعقوب گفت :
بَلْ سَوَّلَتْ لَكُمْ أَنْفُسُكُمْ أَمْراً ، فَصَبْرٌ جَمِيلٌ وَ اللَّهُ الْمُسْتَعانُ عَلى ما تَصِفُونَ .
« 4 » گفت اين كارى است كه شما با خويشتن ساختيد ، مرا صبر جميل بايد كردن ، خداى عزّ و جلّ فرياد رسد .
پس پدرشان بزارى اندر افتاد پيش خداى عزّ و جلّ همىگريست .
هامش
( 1 ) - گفت اى فرزندان بسيار ستم كرديد . ( صو )
( 2 ) - گفت يا پسران ستم كرديد بر من و من تا روز مرگ بغم يوسف اندر فتادم و آن . ( خ )
( 3 ) - جامه درست بود . ( خ )
( 4 ) - يوسف 18